English

مرثیه (۱)

مرد غمگین همه حرف از غم هجران می گفت
قصه ها ، مرثیه از بی کسی جان می گفت

خسته از بار مصیبت به خدا رو می کرد
مثل دیوانه سخن ها همه هذیان می گفت

در سراپرده ی قصری که خیالاتش بود
غزل عاریت از عشق سلیمان می گفت

کس نبودش که به هنگامه ی غم روی آرد
در مناجات خود از درد غریبان می گفت

یاد یاران عزیزش همه در خاطر بود
شروه ها ، شعر غم از هجرت یاران می گفت

در کویری که بهشت خوش دیرینش بود
آیه ها زمزمه از غیبت باران می گفت

چشم من گاه تو را ” ما ” و گهی ” من ” می دید
لب من گاه تو را این و گهی آن می گفت

کس چنین مرثیه از داغ عزیزی نسرود
که دل نوحه گرم در غم جانان می گفت

بندرعباس ،
شهریور ۱۳۵۷

نمی پسندممی پسندم (+1 rating, 1 votes)

جستجو

خبرنامه

اتفاقی

تبلیغات