English

مثنوی عاشقانه

ای که عشقـت هستی ام را سوخته
آتش غـــم در دلـــم افـــروخته

مهر تــو بــا جان مـــن آمیـخته
شادمـانیـها بـــه کـــامـم ریــخته

من تو را می خواهم از جان بیشتر
من تو را می دانم از خود خویش تر

ای تــو تنــها ، بهتـرین بانوی من
چهــره ها بنموده از هــر سوی من

مــن تـو را همزاد خود پنداشتــم
در کنــارت آرزوهــــا داشتـم

ای نظـرهــای مـــرا نشناختــه
با ستمـها بر دل من تـــــاختـه

ای همـــه بود و نبودم دست تو
هستی ام بستـه به چشم مست تو

استخـــوانــم درتب تو سـوخته
جــانم از تـو دردهـا آمـــوخته

مثــل ســایـه در کنارم بـاش تو
ماهتاب شـام تـارم بـــاش تــو

بی تو تنها مثل خاران می شوم
همنشیـــن سوگواران می شوم

آخرین تصــویــر دنیـایم تویی
خوشترین تعبیر رویایم تــویـی

بخـــت پیـر و خفته را بیدار کن
روح این دیوانه را تیــمار کــــن

شب که شد یاد تو از ره می رسد
یاد شیرین تــو نـاگـه‌ مــی رسد

دست و بال ِ بسته ام را بـــاز کن
گریه هــایم را همه آواز کن

با تو دست از جمله یاران می کشم
بی تو زهر از نیش ماران می چشم

قامتم از بــار محنــت خــم شده
قسمتم از خـوان عشقــت غم شده

بوی خوب تــو نفسگاه من است
با تــو بـودن آخرین راه من است

خـانــه بخــت مـرا ویـــران مکن
بیــش از ایـن مــرگ مرا آسان مکن

نازنینی چون تو گـر یــارم بـــدی
مثنـوی هــا حــاصل کــارم بــدی

« مریم » ی ازآسمـــانها آمـــدی
در پی تقـدیس جـانــها آمــــدی

نطـــفه ی عشق مــــرا آبستنـی
مادر پــاک غزلـــــهای منـــی

وقت خوب با تو آسودن کجاست
صاحب چشمان تـو بودن کجاست

دست نامرد از حریمـت دور باد
چشمهای دشمنـانت کــــور باد

بستک / سال ۱۳۵۷

نمی پسندممی پسندم (+3 rating, 3 votes)

جستجو

خبرنامه

اتفاقی

تبلیغات