باز هم تنهایی

چه دردی می کشم من
چه بار سنگینی بر دل دارم
چه فرسوده می شوم من
در این تنهائی تلخ !
تسکین من
مداوای من
یگانه سبب رستگاری و نیکبختی ام را
می شناسم
می بینم و می اندیشمش .
او در کنار من
نزدیکتر از سایه ام
نفس در نفسهایم
قفس در قفس تنگ سرنوشتم
می خرامد
می خندد
تاثیر می گذارد
بر جدار دلم
و بر نطفه ی غمناک نخستینم
می شناسمش
دوستش می دارم
و در حسرتش
به ققنوسی پیر وخسته
می مانم
به انسانی چنان نومید و ناتوان
که فضلیت مرگ را
باور می دارد
و در هنگامه ئی خوف انگیز و مقدر
از اعدام و کشتار شرافت زندگی
مرگ ارزشهای بی همانند زیستن
گلواژه ی هزار معنای زندگی
آه
چه دردی می کشم من
چه باری بر دل دارم
چه می میرم من
از این همه تنهائی.

16/3/1370

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)