درد تنهایی

لحظه به لحظه
غنچه در غنچه شقایق اندوه
می شکوفد
میانه های خونین دلم
دهان می گشاید ، باز می شود
لحظه به لحظه
هزاران گل ِ دهان بسته ی غزل و غمترانه و آواز
در گستره ی جان آشفته ام
ساعت به ساعت
روز به روز
هفته به هفته
ماه به ماه
فصل به فصل
سال به سال
از عشق و آزادی
از نان و آب و خاک و خانه
از خوبی ، زیبایی و محبت
از برابری و برادری
از انسان
این معجزه آفرینش
سخن ها گفتم و سرودم و خواندم و
ترانه ها آواز کردم
در نیم قرن زندگی
شب به شب و روز به روز و لحظه به لحظه
از گرانباری ِ ناماندگار عشق
تغزیه خوانی ها کردم
شگفتم از شگرفی های رنج بشری !
وجودم انگاری
شایسته ی شادمانی ها و شادکامیها
نبود
هر چند همه ی پیرامون خویش
و همه ی جهان و جهانیان زندگی را
شادمانه میخواستم و
شاد و خندان
خود امــّا
از ابهت رنجی مقدّس
و عظمت اندوهی ناگفتنی
به دردمندی تلخ و انسانی خویش
مباهات میکردم
و جانمایه ی گرانبها و عزیز تمام کلام و سکوتم
غم عشقی همیشه بود
عشقی که نیم قرن
جان مرا سوخته بود
عشقی که از فقدانش
از هجران سیمای نجیب و دلپذیرش
از وجود شفابخش و شوکتمندی که داشت
و نصیب دل من نشد
مرا لحظه به لحظه
به شکوه و رنج زیستن واداشت
مرا تاب و توان بخشید
و مبتلای عشق کرد
دریغا!

* * *

عشق
مرا در تنوره ی تنهایی
پخته تر میکند
مرا کامل میکند
درد عشق !

23/9/75

به اشتراک بگذارید:

1 یادداشت برای “درد تنهایی

  1. نامرتب اون که دلش زنده به عشقم
    متاسفانه همه کسانی که حرفی برا گفتن تو دل شوها
    تنها بعد حیات ذهن آدم های اطرافشو افهمن چه از بین شو رفتن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)