دیروز، امروز، فردا

مهتابی که در کویر میتابد
رویای مرا
هزار چندان می کند
و در خیال
با جان تو می آمیزم .
بی عشق تو
انگاری
در یخبندان قطب کائناتم
که دندان ها ،
جمجمه
و روح مرا فلز میکند
و نیز آتشی
پوست سیاهترین استوانشین شهر مرا
به خاکستر بدل می سازد.
تو امـّا
نخلستان « داربستی » (1)
در شکوه شامگاه « ایلود » (2)
میلاد بی هیاهوی « بُچشمه » (3) ئی تو
وملکه ی ، ماهیان « برم » (4) سبز « دروا » (5)

آسمانی تو
و هوائی که آبستن بهاری دیگر است .
تو بشارت پاره ابری همیشه ای
در چلـّه ی تابستان ،
و بر فراز گرمنای « تـُـنبِ خلوت » (6)
که بر سرم سایه میافکنی .
براستی تو کیستی و چیستی ؟
تو عشق نخستین و اندوه آخرینی
سرانجام من و خاطره ی جاودان منی .
تو ضربه های گیتار من
در برکه ی خشکی .
بلوغ تو
رایحه ی نارنجستانی همیشه بهار بود
که پرستوی دل کودکی من
در سبزینه های باغ بی پرچینش
روزی هزار بار
بدنیا می آمد ،
و در باران شبانه ی بتخانه ی عشقمان
غسل تعمید می یافتیم .

* * *

تو بمانند عقده ای کهنه
از گلوگاهم بر میائی
و غنچه های تبّسم را بر لبان خشکم
شکوفا میکنی ،
چونان : پرنیان ، حریر ، اطلس و پر
استخوان سنگم را
بالینی از رویا فراهم می آوری.
تو آتش تنور نان من
و گرمای زنده ی خفتنگاه منی .
تو گل و گیاه و گندمی .
بیشتر دوستت دارم
آه !
مرا بیشتر بیندیش !
بسوزان مرا
بر صندل ها ی عطر بیوه گی و اندوهت
و خاکسترم را
حنای زفاف دوباره ات کن .
تکرار کن مرا
و با شور شگفت سیزده سالگی ات
روزهای رفته ام را
سوت بزن !
در گلخانه ،
مطبخ و تنهائی بزرگت .

* * *

در گرداب هولناکی از
کابوس و اوهام
و در سرابستانی از نقره ی ناب
ایستاده ام
تا شمایل تو را
که به طرحی از رنگ و رﺅیا
و نور و مستی مانند است
با چشمهای دل ببینم .
از رگبار و تگرگ و صاعقه
باز می آیم .
از گل و لای و لجن و خوره های جذامناک
برگشته ام
و به هراس بزرگ تنهائی و ناتوانی
آلوده ام
و درد موٴمنانه ام را
جز به تولاّی تو
بهبودی نیست
و جز دستان مسیح تو
معجزتی بازم نمیدارد
از یقین مرگ.
مرا مستجاب کن !
مرا از افتادگی و نومیدی
برخیزان
تنها یکبار دیگر
از دریچه ی چشمانت
شکوه زنده بودن را
نشانم بده

مرا در سبزینه ها ی علف بپوشان .
مرا به عطرستان یاس و نارنج و
نرگس و مریم
دعوت کن ،
و شوریده گی جانم را
شفا ببخش .
با وزش یکبارهٴ عشق خاکی ات
بر بادم ده !
من دوست میدارم
تعظیم روشنفکرانه ی « گوج » (7) را
بر تخته سنگهای دروای ” ایلود ”
وقتیکه بچّه ها
به خانه ها شان رفته اند
و آسمان مدرسه ی ده
تنهائی بزرگ مرا
احساس میکند.
من شکوه آینده را می بینم
در نگاه شاگردانم :
بیست نهال انسانی
با آرزوهای بزرگ و بسیار.
بیست لبخند شادیبخش
در یک چهره ی غمگین و خسته :
تصویر گرد گرفته ئی
باز برآمده از آنسوی چهل سال
– خاطره
عکس مات و بیرنگ پسر – مردی تنها
که از میان خاکسترهای آتشی همیشه
با شمایل بشرگونه
نوشخند میزند
و فرداهای نیامده را
چونان رویائی دلفریب و زیبا
بیصبرانه
به تصویر می کشد.

* * *

اینک
در هر جوانه ای
در هر برگ و شکوفه ای
در هر گل و گیاهی
در باران ها ، مه ، نسیم و شقایق
در نرگس و یاس و رازقی ،
در محبوبه های شب

در پونه های وحشی کوهستان ها
و نارنجستان های جلگه و دشت ،
در زمزمه ی جویباران
و آواز خوانی پرنده های کوچک ،
این یاد ارزشمندیهای توست
که حضوری همیشه دارد.
اینک
در هر چشم اندازمن
ایستاده ای تو
با آبی های ناگفتنی و زلال چشمانی که
وجاهت و زنانگی تو را
یگانگی و جلال بخشیده است .
ایستاده ای در نگاه بی آرام
و خسته ام
با لبخندی غمگنانه و شورانگیز
و معصومیتـّی که چهره ات را
به مهربانی و نجابت
آراسته است
وگیسویت
که به یالی از طلای زرد مانند است
بر شانه های سپیدت
شوریده و افشانند .
تو با ملایمت هر نسیم
به نوازش جانم می شتابی
و مرا هیچ نظرگاهی
بی حضور تو
بایسته نیست .

* * *

من به آنجا میاندیشم ،
به خنکای آن سپیده دمان
روشن و ابدی
که تو را شادمانه
باز یافتم
و شریک نجیب و گرانمایه ی عشق من شدی.
به تو و خوبی هایت میاندیشم
و در اشتیاقی وصف ناپذیر
بر بال های بزرگ رویا
بسوی تو می شتابم .
تو،
یگانه بانوی همیشه های من !

سال 1363 – ایلود

——————————————–
1- اسم نخلستانی در روستای ایلود
2- نام روستائی با نخلهای مرغوب در دهستان گوده ی بستک
3- اسم سرچشمه ی فاریاب ایلود
4- برکه و آبگیر طبیعی
5- نهر بزرگ با آبهای فصلی
6- تپه ای مشرف بر روستای ایلود
7-1- نوعی سوسمار کوچک- آفتاب پرست

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)