عشق، مرگ و تو

مرکز ثقل نا گفتنی های تلخ جهانست ،
روح تنهای بی همسر من .
پشت پیشانی ام ،
تاولی کهنه سر میکـُند باز
چرک و خونابه و درد بسیار
می تراود
از درونم .

* * *

زخم در زخم تازه
رنج ، دنباله ی رنج ِ دیروز،
ناله های غریبانه ی ِ غیر انسانی
از لابلای ِ جراحاتِ سینه ،
سینه ئی سخت خونبار و خسته
در خم و پیچ دهلیزهای گلویم ،
آه در آه
می سوزد از آتش و دود .
آی همزاد دیرینه ی من !
( رنج بی انتهای دمادم !)
ای غم روزهای همیشه !
ای همه سرنوشت غریب من از
بازی تو !
آه !
پشت پیشانی ِ دیر سالم
منجمد میشود
روح اندیشه های مقدّس .
پـَرپـَر و زرد و پژمرده ام میکند
“نا امیدی” .
سـُوز یَخباره ی قطب اندوه ،
تخته بندِ تنم را
فلز میکند.
میتراشد مرا
آدمک ساز تقدیر،
تا مگر بشکنم
تکــّـه تکــّه شوم باز،
پاره پاره ،
شکسته ، شکسته ،
و دوباره
دوباره ،
دوباره مرا مادر بیوه ی خسته ام
باردار است .
هیهات !
لحظه ی تلخ میلاد من ،
لحظه ی پر شکوه صدای من و مادرم
گریه های خوش توٲمان ِ مـُقدّر.
گریه ی جبر دیوانه ی بی ترّحم
آه !

* * *

پشت پیشانی ام
آخرین غمسرود مرا
میسراید
واژه های لبان گل تو .
آخرین شور من
“عشق”
آخرشعر من
“مرگ”
آخرین درد من
“تــو” !

1/1/1371 – ایلود

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)