اعترافات (2)

در هر یکتمام بندر
کیست که نداند ،
شیخ صنعانی دیگر است این دیوانه
که از فرط عشقی شگفت و غریبانه
اینگونه شوربخت و پیرانه سر
ای دل ای دلها می زند
می خواند،
می نوازد بر تار پریش دلش
می رقصد از شوق ومهر و جنون
لنگان
لنگان
پایکوبانه
دست افشانی می کند .

* * *

در هر یکتمام دنیا
کیست که نداند
عشق و نیاز انسان
هرگز و هیچگاه
پیر و جوان
نمی شناسد
زشت و زیبا نمی بیند
دارا ،
ندار
فرقی نمی کند ، در حضرت مقام شریفش .
مقصود نهایی هر عشقی ،
در هر دلی
در هر شرایطی
در هر زمان و مکانی
تطهیر جان آدمی از بدی ها
و زشتی هاست .
در هر یکتمام کائنات
کیست ؟ کدامین است که نداند
من جانسپرده ی کیستم ؟
وخواهان چیستم
از این عشق ؟
از این دیوانگی و
تقدیر تلخ ناجوانی ام ؟

* * *

کیست که نداند
دراین بندر از حال من ؟

تهران ،
21/9/1375

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)