گفته‌های ناگفته

به یاد حسن

یادت هست
چرا دیوانه شدم
و چرا از حیرت عشق
سر به خیال سپردم !
یادت هست
کجا به هم رسیدیم
و کی از هم جدا شدیم ؟
که ( هرگز چنین مباد )
همه ی ناگفته هایت را
به نیم نگاهی با من گفتی
از غربتی
به غربت آبادی دیگر !
و از شارستان ظلمانی ازلی
تا آرزوی بیهوده ی روشنایی و نور .
به یاد گفته های ناگفته ام باش
که هرگز نخواهم گفت
که هیچگاه
نخواهی شیند
چرا که زبان گفتاریم نیست
و موسم های جنونم را
حدس می زدی
و می دانستی که سکوت من
زیباترین ترانه من است
چه برادری بودی تو
چه همدرد و یاوری ؟
امسال
از سال پیش
تنهاترم
امسال
آخرین سال آنهمه انتظار است
که با هم بر دوش کشیدیم
تا من
به پای ساحت حضور تو
سجده کنم
تا تو
اسم تنها و خسته ام را
جز به اخوت نبرده باشی
که ما
دریغ بزرگ هستی بودیم
و یادمان به خیر باد
یاد فصلها و سالهای سبز
یاد آن روزگاران به خیر .
با من از ناگفته ها
حرفی بزن !
بیا و با تبسّمی
این غمبار سنگین را
از دوش دلم بردار
کمرم دو تا شده
دلم شکسته !

اسفند 1374

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)