گفت‌و‌گویی با مسعود پاکدامن | رخشنده پاسلار

عکس از مجتبی حسن‌زاده

لا به لای آهنگ های منصفی ترانه ای هست که  همیشه مرا به رشکی پیوند می دهد بابت همه ی کارهای نکرده ام / کارهای بایدیِ نکرده ام / گاهی به فرصت های اندک باقی مانده دلخوش می شوم / شور می شوم / از شر کاهلی و دست دست کردن  به رهایی تصمیم می رسم / می رسم به عطر تنی که اگر دیر شود بی آن غمگین می شویم… و همین حکایت تلنگر ترانه بود که بعد از مدت ها ما را به خانه ی دوست کشاند / دوست ابرام به معنای واقعی واژه :

مسعود پاکدامن نامی آشنا در عرصه ی موسیقی استان هرمزگان است که شاید به دلیل انزوایی که به طور خودخواسته آن را برگزیده تاکنون کمتر در رسانه ها و یا مجامع عمومی دیده و شنیده شده است. اما مسلما این موضوع نمی تواند سرپوشی بر اهمیت و نقش و تاثیر پررنگ وی در روند شکل گیری و اعتبار موسیقی پاپ این خطه باشد. به یادآوری این اهمیت و به پاسداشت همه ی زحماتی که این عزیز در این راه متحمل شده است و به نوعی برای ادای دینی که در برابر تمام پیشکسوتان و رنج دیدگان هنر و فرهنگ  این دیار بر عهده ی تک تک ماست عصر جمعه را با گپ و گفتی دوستانه  و شنیدن صدا و خاطرات شیرین او  میهمان منزلش شدیم. با رویی گشاده و تذکری ظریف و هنرمندانه و به حق از باب دیرکردمان ما را پذیرفت .

جدی و بی حاشیه یافتمش و همسان اکثر هنرمندان، کم گوی و گزیده گوی بود مگر وقت هایی که از زمان می گذشت و ناگهان سر از دهه های پنجاه و شصت در می آورد. شنیدنی می شد عجیب / به لبخندی کج و دلنشین چهره اش به رنگ عشق همان دوره ها از هم می شکفت / برای لختی چشم هایش را می بست / می شد رضایت را به عینه در وجودش دید / و بعد با همان لبخند به تعریف کردن می پرداخت / حرف هایی که به تفصیل در پی می آید حاصل این نشست عصر جمعه مان است:

– همان طور که قبلا عرض شد این گفتگوی خودمانی بیشتر ادای دینی ست نسبت به شما و از این جهت قرار نیست شکل و شمایل یک مصاحبه ی جدی و رسمی داشته باشد. هرچند خیلی از مخاطبین با شما آشنایی دارند اما بنا بر عرف برای شروع اگر ممکن است خودتان را معرفی کنید.

– بنده مسعود پاکدامن، متولد دی ماه سال 1336 در بندرعباس هستم. تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان قدیمی مشیر دوانی و  دوره ی دبیرستان را در مدرسه ششم بهمن و با دیپلم ادبی به پایان رساندم. چند سال بعد ازدواج کردم و مدتی به کاسبی روی آوردم که البته آن را رها کردم. در حال حاضر شغل خاصی ندارم و کارم بیشتر دیدن فیلم، مطالعه ی کتاب، شنیدن موسیقی و در کنار خانواده بودن است. نواختن گیتار را هم از سال 70 رسما کنار گذاشتم.

– از چه زمانی و چگونه به موسیقی علاقه مند شدید و پی به استعداد خود در این زمینه بردید؟

– عرض شود بنده برادر بزرگتری به نام قدرت داشتم. این برادر خیلی خوب من، به موسیقی علاقمند بود و با خرید صفحات موسیقی تاثیر زیادی در وارد کردن موسیقی به خانه ی ما داشت. صفحاتی که مورد علاقه ی قدرت یا من بود. و من آن ها را می شنیدم. حتی هزینه ی خرید اولین گیتار من را هم قدرت متقبل شد. هر چند خودش هم به گیتار علاقه داشت اما می گفت همین که تو گیتار می زنی و من صدایش را می شنوم آرامش پیدا می کنم و به شکل عاشقانه و دوستانه ای به همان حس وفادار ماند و هیچ گاه گیتار نزد.

به نقاشی هم علاقه داشتم و حتی تا سال های 74، 75 طراحی می کردم اما موسیقی برای من ارجحیت داشت.

پرتره‌ی رامی اثر مسعود پاکدامن

در نوجوانی تعداد زیادی کاست موسیقی داشتم. با گروه های خوب مختلف دنیا ارتباطی گوشی داشتم. آن زمان ها نه کامپیوتری بود نه اینترنتی. مثلا اگر شما دوست داشتید یک عکس از لئونارد کوئن داشته باشید به سختی می توانستید پیدایش کنید. باید به تهران می رفتید، می گشتید و یک آلبومی از او پیدا می کردید که همراه با عکسش بود تا نهایتا صاحب یک عکس از لئونارد کوئن می شدید. آن زمان ها اگر گیتار را در حالی که در کیسش قرار داشت روی دوشتان می انداختید پاسبان ها جلوی شما را می گرفتند و فکر می کردند اسلحه حمل می کنید. چرا که حتا با شکل ظاهری آن هم  آشنایی نداشتند. مخصوصا در بندرعباس. گیتار خیلی غریب بود اما در همان دوران ابرام گیتار می زد. ترانه می نوشت. سال هایی که بندر خیلی سوت و کور و فقیر بود. به نظر من در چنین محیطی ابرام خیلی هنرمندانه با زندگی برخورد کرد، برخوردی که  در  ترانه هایش کاملا مشهود است و می توان با خوانش آثارش به نگرش و نوع نگاهش به زندگی پی برد. هر چند که ابرام بسیار فقیر بود و غم نان به شکل عمیقی در ابرام نمود پیدا می کرد. ما هم شاید گرسنگی را بفهمیم اما هیچ کدام مان مثل ابرام درد گرسنگی، درد تنهایی و خود درد را حس و تجربه نکرده ایم.

– حالا که صحبت ابرام به میان آمد ممکن است توضیح دهید  آشنایی شما با ابرام کی و به چه نحو بود؟

– آشنایی من با ابرام به سال های 49 یا 50 بر می گردد. البته قبل از این یک بار زمانی که پدربزرگش بیمار بود دیدار خیلی کوتاهی با ابرام در بتکده (معبد هندوهای بندرعباس) داشتم که به دلیل وضعیت خاص ابرام در آن روز  فرصتی برای آشنا شدن پیش نیامد و این دیدار در حد یک احوالپرسی ناتمام ماند. تا این که در سال 50 در یکی از مدارس شیراز که آن زمان ها برای اطراق مسافران استفاده می شد ابرام را که احتمالا مهمان سید حسن بنی هاشمی بود ملاقات کردم. و بعد از او خواهش کردم به عنوان پیش کسوت و استاد در انتخاب گیتار من را همراهی کند که ابرام در خیابان داریوش شیراز یک گیتار برای من خرید.

 هر چه زمان می گذشت  و آشنایی من با ابرام و ترانه هایش بیشتر می شد،  شوق اجرا و به گوش رساندن کارهایش مرا بی تاب تر می کرد. می دیدم که با موسیقی  قرابت عجیبی دارد. این شد که کارهایش را تنظیم کردم و به کمک دوستم حسام الدین نقوی، و با صدای ابرام کارها را اجرا و در یک نوار کاست ضبط کردیم. هر چند که پیش از این عده ی اندکی از هم محله ای های ابرام که دور و برش بودند و یا کسانی که به شعر علاقه داشتند او را می شناختند اما به قول خود او رسما از آن زمان بود که ابرام در بندرعباس شناخته شد. این اتفاق که آرزوی همیشگی ابرام بود باعث خوشحالی من بود نه از این جهت که خودم در این اجرا نقش داشتم، بلکه از این جهت خوشحال بودم که ابرام خوشحال بود. چون به سختی می شد ابرام را خوشحال کرد. در واقع در توان من نبود خوشحال کردن ابرام جز با همین کاری که فکر می کنم اگر از خود ابرام هم پرسیده می شد می گفت برایش شیرین ترین و خوشحال کننده ترین کار بوده.

تا سال 62، 63 هم به صورت جسته گریخته اجراهایی به درخواست ابرام در هم نشینی های دوستانه با هم داشتیم و کارهای جدیدی ضبط می کردیم. اما از سال 64 فکر نمی کنم کار مشترکی با ابرام داشته باشم. و تا چند سال قبل از مرگش به خاطر ازدحامی که دور ابرام بود و آدم های متفرقه ای که سمت او می رفتند کمتر او را دیدم و بیشتر کارهایش را می شنیدم. و جز یکی دو بار که ابرام به محل کارم آمد، دیگر او را ندیدم تا بعد از مرگش.

– نواختن گیتار را به طور تخصصی زیر نظر چه اساتیدی فرا گرفتید و آیا ابرام هم در آموزش شما نقشی داشت؟

– واقعیت این است که ابرام در اندازه ای نواختن گیتار را بلد بود که نیاز من را برای یادگیری برآورده نمی کرد. و در واقع از نظر موسیقی چیزی از ابرام یاد نگرفتم هر چند که از نظر اخلاقیات خیلی چیزها از او آموختم. آن زمان ها برای یادگیری موسیقی شرایط بسیار سختی بود. هیچ راهی نبود. دسترسی به چیزی وجود نداشت. وضع مالی خوبی هم نداشتیم که مثلا تابستان ها برای یادگیری گیتار به کلاس های تهران بروم. بنابراین برای یادگیری گیتار جان کندم. چون هیچ کسی نبود که آموزش بدهد و تا این نواختن گیتار را یاد گرفتم مشقت های زیادی را متحمل شدم. مثلا پوستر می خریدم و به عکس نوازنده ای که روی پوستر بود دقت می کردم که کجای سیم ها را گرفته. تا این حد دسترسی مشکل بود. و به شکل خود آموز نواختن گیتار را یاد گرفتم. البته کم کم نوازنده های بندر بیشتر شدند از جمله علی آقا علوی که گیتار می زد، برادرشان عبدالواحد و  ممدآقای مستوری که بسیار زیبا عود می زدند. عقیل خواجه نژاد که در جوانی ارگ و پیانو می زد. و به این شکل موسیقی بندر قدرت و جان گرفت و می توانست مطرح شود وقتی این بچه ها دور هم جمع می شدند.

– پس استاد خاصی در موسیقی نداشتید.

– نه. هر چند که این آرزو را داشتم. البته یک بار که برای شرکت در کلاس های موسیقی تهران رفته بودم به صورت اتفاقی در کلاس های خواننده ای به نام مهرپویا که هم مدیر آن آموزشگاه بود و هم تدریس می کرد شرکت کردم. که به دلیل نوع اخلاق و رفتار وی در همان جلسه های اول یا دوم نتوانستم با ایشان کنار بیایم و دیگر در کلاس ها حضور پیدا نکردم.

– شما در صحبت های تان فرمودید که از سال 70 گیتار را کنار گذاشتید. آیا دلیل خاصی برای این کار داشتید؟

– عمده ترین دلیل شاید به فضای آن دوره بر می گردد که موجی از افرادی فاقد هر گونه سواد موسیقیایی و یا حتی هنر و ادبیات به نواختن گیتار روی آوردند. همان روزها بود که هر کدام از این افراد تا به من و امثال من می رسیدند به هیچ سلام و علیکی صحبت گیتار و موسیقی پیش می کشیدند و این موضوع باعث ایجاد حس بدی در من نسبت به گیتار شد. انگار گیتار و نواختن آن یک کار فان، مد و تفننی باشد و به نوعی از دید من شکل لوث و مسخره ای به خود گرفته بود. این جو بی هویت مرا به عکس العملی وا داشت که همانا بوسیدن گیتار و ترک نواختن آن بود تا به امروز.

– آیا هنوز هم بر این باورید که عکس العمل شما کاری درست و بجا بوده است؟

– قطعا همین طور است چرا که احساس می کنم با این کار حرمت همیشگی یک هنر اصیل را حفظ کرده ام. مثل آن است که راوی قصه ای باشی که گوشی درخور برای شنیدنش نیابی آن گاه ترجیح می دهی این قصه ی گران بها را برای همیشه در قلب خود نگه داری. بنابراین حسی بسیار رنگین و قشنگ تر در من از این ترک به جای مانده است که هیچ گاه حسی از پشیمانی و ندامت بر آن روا نداشته ام.

– آیا شما معتقدید که یک هنرمند وقتی به جایگاه خاصی می رسد دیگر متعلق به سلایق شخصی خود نیست و تعهدی همگانی و مسئولیتی فراگیر دارد حتا در قبال یک نفر هنرجوی شایسته از بین آن خیل عظیمی که وصفش در بالا رفت؟

– بارها من با این سوال و شاید بتوان  گفت این ایراد به زبان های مختلف و روایت های گوناگون که اکثرا بوی دلسوزی و علاقمندی افراد را داشته است، مواجه شده ام. اما واقعیت این است که دیگر طاقتم تمام شده بود. احساس خستگی می کردم. با هرکس شروع به کار می کردی به واسطه ی عدم رعایت خیلی از مسائل اخلاقی کار به انتها و نتیجه نمی رسید و من دچار یاس و سرخوردگی مضمنی شدم. جوری که انگار دوره ی من به سر آمده بود و من لابد خاموشی اختیار کردم.

– آیا جدای از موسیقی ترانه هم کار کردید؟

– این اواخر بله. تمریناتی داشتم.

– و این ترانه ها جایی اجرا شدند؟

– والا آن زمان ها که به ابرام دسترسی نداشتیم اگر یک قطعه ی موسیقی می ساختیم به ناچار کلامش را خودمان می نوشتیم. ابرام هم کسی نبود که بخواهد برای ما ترانه بنویسد. چرا که کارهای آن دوره ی ما بیشتر خالتور بود و در سال های 55 در هتل هما و هتل های دیگر ترانه هایی از خودمان و چند کار از ابرام که شادتر بودند مثل “بدو بدو” را اجرا می کردیم.

تا اینکه با ابرام آشنا شدیم و هرکاری که می ساختیم و نیاز به ترانه داشت ابرام ترانه اش را می نوشت. در واقع ترانه، لحن، آواز و نحوه ی خواندن کاملا بر عهده ی ابرام و تنظیم این کارها از من بود. هر چند من می توانستم در حس کار تغییراتی ایجاد کنم اما این کار را نمی کردم و همان حس ابرام را حفظ می کردم چون آن حس را دوست داشتم. نه به این خاطر که در خدمت ابرام باشم. بلکه از این جهت که در خدمت هنر و ترانه ی خوب و بکر باشم. نمی دانم شاید این حس خودبینی باشد اما هنوز هم باورم نمی کنم، آیا کسی جز خودم هست که به اندازه ی من ترانه های ابرام را درک کند؟ البته هستند کسانی که خیلی با سوادتر و بهتر از من اند. اما همچنان خودم و نگاهم را تنها می بینم.  آدمی هستم  که نمی توانم با  کار های سرهم بندی و شلخته کنار بیایم و اصولا از سمبل کاری بیزارم. شاید یکی از علل عدم پیشرفت و ناکامی های ما ایرانی ها هم همین نوع رفتار و نداشتن برنامه ریزی و حساسیت لازم در کارهای هنری ست. شاید همین خصوصیت اخلاقی دلیل عمده ی کنار گذاشتن گیتار من در همان سال ها بود. درست است که به عقیده ی خیلی از دوستان مثلا آن زنگی که من در ترانه ی “دنیا نه جای موندنن” می نوازم، کمتر کسی می تواند بنوازد یا آثاری که حال و هوای آن سال ها و حس نوستالژیک دارد کارهای قابل توجه و خوبی ست اما باید اذعان داشت نتایجی را که من در این زمینه ظرف 10 سال تلاش و همت و سختی کشیدن به دست آوردم، هنرمندان امروزی به یمن برخورداری از دنیای ارتباطات در یک سال کسب می کنند.

– آیا در آن دوران غیر از شما هم کسی بود که در اجرای کارها با ابرام همکاری داشته باشد؟

– بله. تنها کسی که همکاریش با ابرام چند ماه بیشتر طول نکشید و در بحبوحه ی باهم بودن، تنظیم کردن و کار کردن روی ترانه ها از ایران رفت علی آقا علوی بود که اوایل سال 58 برای تحصیل به هند رفت. علی تنها کسی بود که قدرت نوازندگی داشت، ترانه ها را می شناخت و ابرام را می فهمید و در صدد تنظیم کارهایش بود که اگر مانده بود من در کنار علی کارهای بهتری را با ابرام اجرا می کردیم.

– آیا کاری هم از آقای علوی ضبط شد؟

– با ابرام نه. اما ممکن است در آرشیو صدا و سیما کار “سال تنهایی” با نوازندگی ارگ علی آقای علوی و خوانندگی کارلوس موجود باشد که در این کار علی آقا ملودی جاز خیلی خوبی اجرا کردند.

– آیا شما غیر از گیتار ساز دیگری هم می نواختید؟

– به شکل جدی نه. گاهی ارگ هم کار کردم اما نه به صورت جدی و به شکل گیتار.

– جو موسیقی و شکل گروه های موسیقی حاضر را نسبت به گذشته چگونه می بینید؟

– انگیزه ی تشکیل دادن یک گروه موسیقی و یا هر گروه دیگری عشق خاصی را می طلبد. عشق خاصی که اگر مثلا گفته شد ساعت 4 تمرین، شما ساعت 3.5 حضور داشته باشید. پیدا کردن چنین کسانی خیلی مشکل است مخصوصا در زمان حاضر. در گذشته مشکلات کمتر بود، آدم ها کمتر برای خودشان مشکل درست می کردند. و اگر به کسی می گفتید عصر بیا با هم گیتار بزنیم نمی پرسید “چقدری توش هست؟”

اصلا صحبت این مسائل نبود. یا حتی زمانی که ما در گامرون می زدیم پیش می آمد که حقوق ما را می دادند و ما خبر نداشتیم. بعد کسی می آمد می گفت بیا این حقوقت و ما می پرسیدیم مگر حقوق دادند؟ در واقع ما اگر برای اجرا جایی می رفتیم به این موضوع فکر نمی کردیم. بلکه به این دلخوش و زنده بودیم که با دوستان دور هم جمع شویم و کار اجرا کنیم. اما حالا خیلی فرق می کند. امروز اگر جوانی تصمیم به یادگیری موسیقی داشته باشد خیلی آسان تر می تواند به آن چه می خواهد برسد.

امروز بچه های موسیقی وقتی کنار هم هستند خیلی از هم ایراد می گیرند. رقابت بینشان خیلی زیاد است و متاسفانه رقابت خوبی هم نیست و بعضا رقابت خصمانه ای دارند. هرچند که در زمان ما هم بود اما خیلی کمتر از این روزها.

– در سال های اخیر گفته می شود بندرعباس می تواند پایگاه موسیقی ایران باشد. با توجه به شناختی که شما از موسیقی جنوب و هرمزگان دارید نظرتان در این باره چیست؟

– سال های 52 تا 54 بندرعباس از شهرهایی بود که برای خودش موسیقی داشت. هر چند موسیقی دهل کسر ما از زمان های خیلی قدیم وجود داشته اما منظورم موسیقی جاز و پاپ است. در حالی که خیلی از شهرهای بزرگ ایران این سبک موسیقی ها را نداشتند. مثلا زمانی که ما به شیراز می رفتیم و اجرا می کردیم دورمان جمعیتی ازدحام می کرد.

در واقع آن سال ها گروه های پاپ بیشتر منحصر می شد به جنوب. بچه های خرمشهر هم نوازندگان خوبی داشتند و گروه هایی داشتند که مثل ما در نایت کلاب های تهران اجرا می کردند. هر چند ما خیلی چیزهای بیشتری نسبت به آن ها داشتیم. ما ریتم داشتیم. ما برای خودمان موسیقی داشتیم. ممکن است کردستان هم ریتم داشته باشد. اما ریتم ما انگار ارتباط مستقیمی با ریتم جهانی دارد. ما دو گروه بودیم از بندرعباس که تابستان ها در نایت کلاب تهران اجرا می کردیم. یکی گروه لیوا بود و دیگری گروهی که من با علی علوی، عبدی بلوچی و گاه ابراهیم شهدوستی داشتیم. که البته من نهایتا به لیوا پیوستم. شما در آن زمان هیچ شهری در ایران پیدا نمی کردید که دو گروه به تهران بفرستد و خیلی هم تقاضا داشته باشد. زمانی که گروه ما به روی سن می رفت بر خلاف گروه های دیگر شور و هیجان عجیبی به مخاطبان منتقل می شد که ناشی از ریتم خاص موسیقی ماست.

بندرعباس مثل یک اسپانیای کوچک است و در اکثر خانه ها گیتار پیدا می شود. پس بندر می تواند پایگاه موسیقی ایران باشد.

– فکر می کنید چه عوامل درونی مثل کارهای ابرام و چه عواملی بیرونی مثل موسیقی برده های آفریقایی در شکل گیری موسیقی متمایز بندرعباس تاثیر گذار بوده است؟

– ریتم این موسیقی.

– آیا این ریتم برگرفته از موسیقی اصیل منطقه و همان دهل کسر نیست؟

– بله. منظور همان ریتم دهل کسر و پیپه است که احتمالا ریشه ی آفریقایی دارد. کاست ها و فیلم های مختلفی دیده ام که همین ریتم در آن ها وجود دارد. مثلا در یکی از قبیله های استرالیایی و یا در آمریکای لاتین نیز این ریتم را شنیده ام.

پرسش های زیاد مانده در ذهن و وقت اندک ناگزیر ما را به سوی بخش مهم دیگری سوق داد. بخشی که برای از پس و پشت ابهام در آمدن ترانه هایی منسوب به ابرام بود و هر گوش نیوشا و دقیق را به شک و تردید وا می داشت.

حاصل این بخش نتایج شگفتی به همراه داشت که کمک شایانی ست به ثبت هویت ترانه های پخش شده در این نشست. مشخصات ترانه های مذکور عبارتند از:

توی بند بند مغون:

موسیقی و صدای مسعود پاکدامن

باران:

ترانه ی مشترک از مسعود پاکدامن، عبدی بلوچی و علی آقا علوی

موسیقی از عبدی بلوچی

با صدای مسعود پاکدامن

چشم ابر گریون:

ترانه از علیرضا قاسمیان

موسیقی و صدای مسعود پاکدامن

دستون فخیر:

موسیقی و صدای مسعود پاکدامن

شب:

ترانه از مسعود پاکدامن

موسیقی و صدای مسعود پاکدامن

یاد قدیمون:

موسیقی و صدای مسعود پاکدامن

یاد (حالا وختین):

ترانه از مسعود پاکدامن

موسیقی و صدای مسعود پاکدامن

ترانه ی این اثر بعدها توسط ابراهیم منصفی تغییر کرده و بازاجرایی شد.

آزادی:

ترانه از حسن کرمی

موسیقی و صدای مسعود پاکدامن

مرد جنوبی:

ترانه از شهاب

موسیقی و صدای مسعود پاکدامن

مث جوشک میون شاخه:

ترانه از محمدعلی قویدل

موسیقی از علی آقا علوی

با صدای مسعود پاکدامن

پریزاد:

موسیقی و صدای مسعود پاکدامن

پیرمرد:

ترانه از جلال الهیاری

موسیقی از علی آقا علوی

با صدای مسعود پاکدامن

گل کاغذی:

ترانه از جلال الهیاری

موسیقی از علی آقا علوی

با صدای مسعود پاکدامن

مه ناشناسم تو که ای:

ترانه از حسن کرمی

موسیقی و صدای مسعود پاکدامن

زندگی:

ترانه از شهاب

موسیقی از جلال الهیاری

با صدای مسعود پاکدامن

ضمنا نقش و حضور مسعود پاکدامن در اجرای ترانه های ذیل که تماما از سروده های رامی می باشد به شرح ذیل است:

 نام ترانه | تاریخ | تنظیم | لحن و خواننده

 یارنتا | 58 | مسعود | رامی

نهنگ | 58 | مسعود | رامی

بی کسی | 57 | مسعود | رامی

دگه م ناوا | 57 | مسعود | رامی

دگه م تنهام | 57 | مسعود | رامی

دست خالی | 57 | مسعود | رامی

سال تنهایی | 58 |مسعود | رامی

مرد چی چکا | 57 | مسعود | رامی

دست سرنوشت | 58 | مسعود | رامی

گل سرخ | 58 | مسعود | رامی

بلبل | 58 | مسعود | رامی

دلم تنگن |  58 | مسعود | مسعود

نطفه غم | 58 | مسعود | رامی

دیرابوت | 59 | مسعود | مسعود

روزُن رفته | 58 | مسعود | رامی

لبخند | 59 | مسعود | رامی

تنهایی | 59 | مسعود | رامی

شعر ناسروده | 63 | مسعود | رامی

غوغای سکوت | 69 | مسعود | رامی

شُوُن بارون | 69 | مسعود | مسعود

مه و تو | 60 | مسعود | مسعود

رخشنده پاسلار
یکم دی ماه 91

وب سایت رامی ضمن تشکر از مسعود پاکدامن بابت همکاری در شکل گیری این مصاحبه و آرزوی موفقیت، بهروزی و تندرستی همه ی اهالی هنر و فرهنگ هرمزگان، افتخار دارد رهاورد این نشست که چهار اجرای قدیمی و خاطره انگیز مسعود پاکدامن می باشد را تقدیم علاقمندان نماید:

با تشکر از مهدی خسروخواه برای در اختیار قرار دادن آثار دیگری از مسعود پاکدامن.

+ آثار بیشتر در بخش آثار مرتبط

 ارتباط با مسعود پاکدامن

به اشتراک بگذارید:

14 یادداشت برای “گفت‌و‌گویی با مسعود پاکدامن | رخشنده پاسلار

  1. کاش قدر شما رو بدونیم، من تا امروز نمیدونستم آهنگ زندگی از مرحوم پدرم بوده.
    جناب پاکدامن من از کودکی با ترانه های رامی و پدرم بزرگ شدم.که مطمئنا عمده ی اون ها با هنر شما همراه بوده و ممنونم.امیدوارم سلامت و تندرست باشید و بمونید برامون

  2. مسعود عزیز از همیشه تا هنوز در خاطرمان هستی و بر تارک موسیقی جنوب و یا ایران سرافراز میدرخشی و به بودنت افتخار میکنیم

  3. گفتگوی بسیار خاندنی ای بود.. سپاس از همگی..
    آنچه من رو شخصن نه به شعف بلکه به افسوس وامیداره انزوای خودخاسته ی امثال ایشان است که شاید جبر زمانه و ملت اینطور بارشان آورده.. با تمام تفاصیل حالا موسیقی ایشان نسبتن توانسته جایگاه قابل قبولی بیابد اما من بعنوان یک مخاطب حرفه ای هنرهای تجسمی از زاویه ی دیگری زیر افسوس دوچندان مغروق میشوم.. گاهن تصویرسازی هایی از کارهای دست رامی دیده بودم اما آنچه امروز از تصویرسازی آقای پاکدامن دیدم بسیار متفاوت است از کارهای رامی. که عمومن از سر تفنن و شهوت بی مثال هنری اش بوده که نتوانسته بود به هیچ وجه تبدیل به اثری شود که بتواند فارغ از نام درخشان خالقش قد برافرازد. اما تصویرسازی ای که بهمراه گفتگو منتشر شده نشان از یک دست و پنجه ی کارکشته و چشمانی کاردیده دارد. فارغ از دقت و ظرافتی که در اجرا هست، خلاقیت برای یافتن راه حل گرافیکی هم در اجرا دیده میشود. این مشاهدات همه باعث افسوس دوچندان است که چگونه در شهری مثل بندرعباسِ آن سالها، کوچکترین مسیری میسر نبوده برای بروز استعدادهای گرافیک و تصویرسازی که هنرمندانی اینچنین که در سرشت خود این هنر را میکشانده اند، حتا در خیال خود هم راه نمیدهند که شاید بشود از این راه امرار معاش کرد و اثرات بیشتر و ارزنده تر تولید کرد و یا نه شاید بتوان آثار هنری ای غیر از موسیقی برای آیندگان این شهر به جا گذاشت.. بله ما در شهر موسیقی و ریتم زندگی میکنیم؛ شهری که در هر خانه اش یک گیتار نشسته. و فارغ از موسیقی، هنر چقدر در خانه های ما راه دارد؟

  4. لذت خواندن دادید ..سپاس از شما که معرف این بزرگ مرد جنوبی شدید …به امید پیروزی

  5. پویا,

    سپاس از محبت و توجه شما پویا جان
    این زاویه نگاه زیبای شما ناشی از احساس ، شعور و فهم بالای شماست دوست عزیز

  6. هنوز هم کارهایی که آقای پاکدامن و ابرام اجرا کرده اند جز بهترین اجراهای موسیقی در هرمزگان است.( البته به سلیقه و نظر شخصی بنده این آثارجزئی از میراث جهانی موسیقی است) و همچنین کارهای ابرام برای من همچو کارهای سایر بزرگان موسیقی جهانی چون ویکتور خارا، آتاهوالپا پانکویی و… در خور توجه است.

  7. اعجاز پنجه تو هنوزم برای همه ما مسحور کنندست. چه زمانی که روی سیم های گیتار مثل موج میلغزید، چه امروز که با قلم روی کاغذ میرقصه…
    کاش قدر تو را بدانیم.

  8. بسیار عالی بود.روان و شیرین که خواننده را تا آخرین خط همراه خود می کشاند.

  9. سپاس از محبت شما و خانم پاسلار گرامی
    مقدمه گفت و گو بسیار زیبا و شاعرانه است به خصوص پاراگراف آخر مقدمه بسیار صمیمانه و از روی دقت هوشمندانه و ظریف نگارنده نوشته شده است
    برای هرکسی که با استاد پاکدامن آشنایی نزدیکی دارد این جملات به راحتی تبدیل به تصاویر خاطره انگیزی می گردد :
    جدي و بي حاشيه يافتمش و همسان اكثر هنرمندان ، كم گوي و گزيده گوي بود مگر وقت هايي كه از زمان مي گذشت و ناگهان سر از دهه هاي پنجاه و شصت در مي آورد. شنيدني مي شد عجيب / به لبخندي كج و دلنشين چهره اش به رنگ عشق همان دوره ها از هم مي شكفت / براي لختي چشم هايش را مي بست / مي شد رضايت را به عينه در وجودش ديد / و بعد با همان لبخند به تعريف كردن مي پرداخت

  10. مهم اگه چیزی در زندگی باشد همین ارتباطات هست : کلام به کلام…گوش به گوش … قلب به قلب…و احساس به احساس.
    سپاس فراوان مسعود پاکدامن ندیده عزیز !
    دستت درد نکند رخشنده خانم.
    ذست همه دوستان دست اندرکار این سایت را می فشارم. موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)