مرثیه‌ی ثانی

برگ و باری نمانده
بر درختِ دیرینه سالی که ” منم”
یکی دو چند شاخه ی عریان
که می خـَمـَد گاهی بسوئی
و می چـَمَـد به نوای باد.
راهی تکنده
بر ساقه هائی خشک و سوخته
شکسته ، خسته ،
اینک
یکی پیر درختی بی بـَر و بار و برگم من ،
که دیگرم
نه امیدی به شفاعت باران است ،
و نه
از آفتابم
خواهش ِ بعیدِ سرسبزیهای دوباره
که به تاریکی ِ ناگزیر شبی
در دور دستی ،
این تنه ی از ریشه برافتاده را
کور سوی‌ ِ سوختنی از دود و درد
بایسته میشود.
آری !
فردا سحر که باد وزیدن گرفت ،
خاکسترهای من
حنا مایه ئی رنگین و شایسته میشود
برای گل آذین دست و پای ِ عروسی تازه
که “تو” خواهی بود.
وای ! چه درختی
چه استعاره ی غم انگیزی !
درختی که “من” بودم !

اسفند 75- بندر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)