رنجترانه‌ی انسان

در گذرگاه زمان
از رفتن باز ایستاده ام
تا فرصت سرایشی
فرا دست آورده باشم.
در معبر پیچاپیچ زمان
– آه
که آغاز و فرجامی ش بگمان نمی آید
وچونان کتیبه ای بر آمده
از فراسوی تاریخها
پیدایش هستی را
به نمایش می نهد .

* * *

میلاد زندگی
در هبوط سپیده دمان زمین .
حضور انسان
در دو سوی نیل و فرات
و جیحون
در جلگه های سند
و یانگ تسه ،
می سی سی پی ،
آمازون
کنگو ،
ولگا و گنگ.
حرکات وحشی و جاودئی پشمینه پوشی
چالاک
در شبستان رخشنده ی برف قطبی
کوچ شکوهمند گله های آدمی
از شکاف غار
و سنگپناه تاریکی
به روشنایی دامنه ها
و باغات زیتون
و انجیر
و نخل .
پیدایش قبیله ها
امتّها
و قوانین،
ظهور خدا مردان بسیار
از سرزمین موعود
شرق میانه ،
شرق دور :
ابراهیم ،
بودا ،
زرتشت ،
موسی
مسیح و محمّد و …
صد و بیست وچهار هزار ادّعای شگفت
…………………………
آنک لاشواره ی ابوالهول
و بنای شوم اهرام
بجای مانده بر فسیل
اجساد سیاهان
و سنگواره های هزاران زرد نحیف
در لابلای دیوار دراز چین
قهقهه ی خوف انگیز
رامسس
و خئوپس ،
پوزخند مشئوم خاقان – امپراتور
و بوی تهوّع آور سرکه و الکل
از خمخانه ی شاهی .

* * *

حجاز از کعبه خالیست
و سنگ سیاه مقدّس
بر جدار سیارّه ای مجهول
می چرخد.
ابراهیم ،
با آتش نا آشناست
” آزار ” هم وجود ندارد
اقیانوس شن
و آتشباری خورشید
و شباهنگام سکوت و توّهم
ستارگان را با دست میتوان
از طاق آسمان برچید.
آنجا
اندیشه ی محض حاکم است.
هزاره هائی دیگر میبایست
بر این سپهر گذر کند
تا اسماعیل
به قربانگاه رود
و سارای سالخورده
مادر شود.

* * *

آنک زمان
که چه پرشتاب میرود
آنسوی تر،
هنگامه ای دیگر برپاست:
داوود،
با حنجره ی خدایان
مزمورهای عاشقانه میخواند
و تخت پادشاهی سلیمان
بر شانه های باد
سوی سبا روان است .
ملکه ی گندمگون یمانی
دل از شاه شاهان ربوده
و اورشلیم
از غیبت پیامبر
افسرده مینماید.
وعشق ،
ملکوت اعلای جهان است.
و عشق ،
با جسم و جان انسان آمیخته

به هم اندر.
این نیز
دیگر حقیقتی ست
در ابعاد زمان
که میگذرد
بر جای میماند،
بجا میگذارد،
می شکند ،
بر باد میدهد
میرویاند
آه …
دیوانه میکند!

مجنون گوش خوابانیده
به یک صدای
“پااورنجن ” ( ا ) لیلا
شبها همیشه بیداری
و روزها ،
چشم از کجاوه ی محبوب خویش
بر نگرفتن،
بیچاره قیس !
از روزنه ی اوهام
خویشتن را جدا از خود
مینگرم
به تالابی اندر شده
در ظلمات مرگ آسای تنهائی
آرام ، آرام
و لحظه به لحظه
فروتر میروم.
پایانی نیست
زمان از حرکت باز ایستاده
سکون و سکوت
بر سرم میبارد
و دستهای سرد خاکستریم
در فضای تاریک
پی جوی دستیاری دیگر است.
نه به خوابم و نه بیدار
نه بیهوشم و نه هوشیار
انگاری در کابوسی ابدی
گرفتار آمده ام.
نه آرام و نه بفریاد
میگویم :
خدای من
مرا دریاب !
آه!
براستی در این کابوسنمای وحشت و تنهائی
چیست و کیست که مرا دریابد؟
مرا برآورد
از مرداب لای و لجن ،
خار و تیزاب و سرب مذاب ؟
من روزنه ی از خود بیگانگی را
بر می بندم
و به خود خویشتن باز میگردم.
زمان در من جاریست
یا که این منم
در زمان گنجیده ؟

* * *

در گذرگاه زمان
با مومیای نرم تنم
در خفتنگاه ابدی
سر بر بالین آسایشی همیشه
نهاده ام
بر خرمنی از پنبه های تنیده
خوابیده ام
آرام ،
و تکیه گاه توتیای تنم
ارواح موریانه ها
کژدم و کرم های بسیار است ،
که از گزند نیش ها و نیشترهایشان
آسیب ناپذیرم
و در تنهائی ناب خود
رویای جاودانگی را
تکرار میکنم
در سپهری از
رنگ و رهائی
شکوه و نور.

* * *

وقتیکه آبها
از سر گذشتند
و آبگیرهای شوریده
لب پُر زدند از بسیاری
و سبزه ها روئیدند
و رنگها زمینه ی خاک را
گلابتون دوزی کردند.
وقتیکه در مسیل های تشنه
جاری شدند
گل آلوده های سیلاب
و آفتاب
سبزینه ی گیاهان را
شفّاف کرد،
و ریشه های افشان
در سینه ی سیاه خاک
بر پا شدند ،
وقتیکه نور و آب و خاک و هوا
روح گیاه را پدید آوردند
و میوه ی مقدّس گندم
انسان بی پناه تهیدست را
به قوت لایموت بشارت داد،
وقتیکه زندگی
معنای ساده اما شگفت خود را
پیدا کرد
و آدمی امید بدست آورد
و گلستان آرزوها
گل کردند،
من در حضور تو
تقدیر خویش را تدبیر میکنم
و مرگ را برای همیشه
از ساحت وجود خود میرانم
و در تمام شهر ، در قلمرو آوازهای من
خواهد پیچید
اســـم بــزرگــوار تــو.

بندرعباس 1365
—————————————-
1- پااورنجن = کلمه ی فارسی بجای خلخال

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)