روایت

مردی که روز و شب
غیر از ستایش و عبادت مهتاب
کاری نداشت
آنک
شبی که خاطره ی عشق
متن کتیبه ی دل شاعر شد
و روح سالخورده ی تنهایی
خود را به دار حادثه آویخت
آنک
خاتون قصه ئی دیگر
در بند بند
رنج ترانه ای دوباره

* * *

جمعی به رقص و شادی
رخت عروسی می برند
در ازدحام نیمروز شرقی بندر
آن جا مردی نشسته ، تنها
اندوه می خورد
در ازدحام نیمروز شرقی بندر
جمعی دهل زنان و پایکوبان
رخت عروس می بردند
خلخال و دستیاره و گردنبند
و گوشواره و ماهک
پیچیده در حریر سبز زیارت
ویل و حریر و اطلس و ابریشم
و پــُر بهاتر از تمام هدایا
انگشتر نشانه ی پیوند
هل می کشید مادر داماد
و دلخوشی ها می کرد .
آنسوی تر
دور از دیار و دایره ی شهر
در ساحل و سکوت و ماسه
در انزوای خاکستری اندوه
تنها نشسته بود و خسته
مردی که شعرهایش را
از دست داده بود
مردی که از جبین نقره ئی مهتاب
الهام می گرفت
و شعر می سرود .

7/8/1375

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)