روشنانه

من از کنام واقعه
آواز می خوانم
و از بیشه های اندوه
سخن می سرایم
شمایان
فریاد مرا
از حادثه بزرگ شعرم
گوش فرا دارید
من از عزلتگاه عشق آمده ام
و بوی تنم به عطر ” زن ”
آغشته است .
و غیر از تغزّل
هر چه بسرایم
فریبی است .
شعاری است بی شور و شعور ،
یاوه گوئیهای بلوغی است
ناکامیاب .
هر چند راحت از جان من گرفته اند
اما خاصیّت مرا
ازمن نمی توانند گرفت .
رنج قدیم و کهنه ی عشق .
من از کنام واقعه
آواز می دهم
از بیشه ی اندوه
سخن می گویم .

آذر 66

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)