شبانه (4)

مرثیه را
چگونه بیاغازم
یاران!
تا معنی شریف حقیقت را
ضایع نکرده باشم؟
از هیبت سیاه کدامین سال
و محنت بزرگ کدامین فصل
از لجّه های شرحه شرحه ترین زخمهای دل
و دردناکی جراحت بی التیام عشق ،
یا از غم همیشه ی تنهایی ؟
آه
از چه بگویم؟
ای هم عذابان
همفریادان !
آن واژه ی قدیم همیشه
نام مقدّری که
زیباترین کلام انسان بود
و سالیان سال
در پشت تاول عمیق حافظه ام
از یاد رفته است.
آن با شکوه ترین واژه را
بخاطرم بیاورید!
تا آن ترانه ی عزیز و قدیمی را
با لحن آشنای عشق
بیاوازم
و راه پر مخافت فردا را
آسوده تر بیاغازم.

* * *

اینک
هزار سال گویی
از اوّلین نگاه عاشقانه ی ما می گذرد ،
آری
عزیز!
یک لحظه بی تو بودن
قرنی شقاوت تنهایی است
در دیدگاه باطنی من.
جز چشمان خوب تو
ای دلفریب !
در گذرگاه چشمان من
منظره و ابدیّـتی نیست .

سال 1359

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)