شبانه (71)

باز هم
روزهای روز رفته اند
و روزگار شب رسیده است.
من خسته ام شده
از هجوم اینهمه عذاب و اضطراب،
این همه سلام بی جواب.
عصر کهکشان
شهر بی حساب،
قوم راه گم کرده
بی عقیدتی به آدمیت و
بی رسالت و کتاب.
سرزمین شب گرفته ای بدون آفتاب.
آه
جان من به لب رسیده است.
باز هم گذار من
به کوخ خانه ای
به نام شب رسیده است.
شب که تا همیشه ی خدا
فکر و فکر و فکر
پنجه میزند به جان من،
که چرا، چگونه
در کدام حادثه
در کدام اشتباه،
سرنوشت من چنین فجیع شد؟
و عمر من چنین تباه؟
فکر نان و خانه و لباس
فکر بچه های بی گناه،
فکر کار و زندگی،
فکر این که نیست کار،
فکر پای لنگ و این ره دراز.
فکر این که یا بسوز،
یا بساز و دم مزن،
یا شریک دزد و قافله
با همه بساز.

.

*   *   *

.

باز هم
شب رسیده است
یاوه گویی من و
تنوره ی عذاب تب
رسیده است.
باز هم دردهای من شعر می شوند
و شعرهای من
شرح تلخ درد.

.

2/1/71

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)