شبانه‌ی چهارم

دور افتاده ام از خویش

دور افتاده ام از ریشه های دل مادر

و تنبوره ی “زار” عاطفی ام را

غدر زمان شکسته است.

.

*  *  *

.

در بم های محزون آوازهای عشق کودکی ام

در دست های کوچک دختری به رنگ نارگیل

و دهکده ای که مادرم بود،

آن روزها چه کامل بودم

و کاکل هفت سالگی ام

چه انبوه  و زیبا بود،

با پیوندهای عاطفی

و نقره ی خنجر محافظت

آویخته بر شانه ی چپ

که به قلبم واصل می شد

و حریر سبز

و مادیان سرخ زفاف

.

*  *  *

.

“گامبرون” سال های پاکیزگی

و رنج و بکارت،

هیهات!

شب چراغ کشتی هندی من

حاصل النگوها و موزهای میخوش لیلا،

لیلای هفت دیار شرقی

عروس کال و ساده ی مذهب عشق من

ای وای!

.

من از تبار آوارگان زمینم.

مادرم در زنگبار زن شد،

و پدرم در قبیله ی بلوچ ها

عشق را شناخت.

و اینک منم

تا در آبی های صدای تو بمیرم.

.

*  *  *

.

دور افتاده ام از تو

ای مار عزیز سرنوشت کجایی؟

تا در بهشت سبز آخرینت

آرامگاهی بسازم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)