شبترانه

شب را
شکوه غریبی
گرفته در آغوش
احساس من چه تلخ ،
ناگفتنی است .

* * *

امشب لبالب از لطافت انسانم
گویا دلی مضاعف دارم !
روحی بزرگ و زیبا
جان مرا
به استحاله می طلبد اینک
من با صداقتی مهرانگیز
و هرچه اشتیاق که دارم
در خویش مستحیل می شوم
در عشق و شعر و ترانه
آوخ چه رویایی !
چه فکر دلپذیری
و
چه لحظه های شوکتمندی دارم امشب
انجیل را
امشب « متی » روایت می کند در گوشم
همراه ساز برادرم یوحنّا
امشب
دل من از تصور فردا می لرزد
و ناشکیب و شیرین
خوابم نمی برد
آه
فردا قرار دیداری دارم
فردا یگانه ترین معشوقم را
خواهم بوسید
فردا
زیباترین حضور عشق را
احساس خواهم کرد .
فردا بزرگواری را
خواهم گرفت در آغوش
« او » را بغل می کنم فردا
چشم حسود
کور !

تهران ،
جمعه شب 7/10/1375

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)