دل آزردگی هـای بی حد مـا را
بس است ای دل افسرده سازان خدا را
یکی استخوان است این سر نه آهن
یکی لخته خون است این دل نه خارا
نه باز است بر ما در اختیاری
نـه تقدیـر کرده سـت با ما مـدارا
خدایـا جفـا را کجـا شد کرانـه
ستمگر به افسون چه کرده ست ما را
همه نیمه دیوانه از جبر وظلمت
همه وحشت از دشمنان صف آرا
یکی دل به دریا زنی باید از ما
چو موسی که بر نیل کوبد عصا را
بسازم یکی گوشواره ز شعرم
که در گوش باشد همیشه شما را
نشایست این بی دلان را دلالت
نبایسـت این دشمنان را مـدارا
همه خانگی بود رنج و بلامـان
همه از خودی بود این زخم کارا
در این عمر بی اعتبار دو روزه
نه جمشید مانده ست نه ملک دارا
مهرماه 1372