غمانه

نیشخندی تلخ و ناگزیر

بر لبخنده ای که

چشمان بی دل و جان را

به شادکامی

تعبیر می کند

(چهره های سرخ و برافروخته از هزاران سیلی

در خلوتگاه دل)

تا مردمان همه

نیکبختی و سعادت دروغینت را

به حسرت و حسادت درنگرند

.

***

.

آری

که هر از گاهی نیز

نوشداروی زخمه های حادثه ای

بدان هنگام فرا دست آید

که سهراب از پای درافتاده را

علاجی نیست و نه حاصلی

مگر سیلواره های اشک و خون

بر جبین اسطوره ای پایمردی و شرف

واحسرتا

و دریغا

از رنجی چنان بزرگ و بسیار

که توان اعترافش را

با مومن ترین کسانت نیز

ناممکن می نماید.

.

به دورانی که

پاک ترین عشق انسانی

در قاموس فرسوده ی سنت ها و قوانین

به معنای

جنایتی گذشت ناپذیر است.

.

***

.

و من

با (خنجی) مانده بر دل

در ناخودآگاه جانم

ملعون و عاصی

جان سپار عشقی شیرینم

دیوانه ی حضور همیشه «آنم»

که جز به رویایی گذرا

از «آنم» نبوده و نیز

نخواهد بود.

جوان بانویی بزرگ اندیش

که یگانه شایسته ی تخیلات من

و تنها بایسته ی وجود من است.

.

***

.

به لبخند سخت و دشوارم نگاه کن

تا اشک های پنهانم را

ببینی

.

ای نامهربان ترین عزیز!

و ای بیگانه ترین آشنای جان من!

.

بندرعباس

بهار 1372

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)