شگفتا

درحیرتم از خویش
و توجیه آن همه بایدها
در حیرتم
از خلقت زمین و آسمان و هستی موجود
در استعاره ی
مرگ جوانی « راحیل »
و صبر پیرسالی یعقوب
و پادشاهی « یوسف »
از ژرفنای چاه جهل و حسادت
تا مسند عزیزی فرعون
اسطوره یی به قدمت طوفان نوح
و همسر و فرزند
آدم ،
بهشت ،
حوا
و تکثیر جسم خاکی انسان پدر – آدم
و فسخ یگانگی
در ذهن بی تکامل حوا !
و سرنوشت مخدوش.
در حیرتم که
آن گناه نخستین
امکان اگر نمی پذیرفت
آیا زمین و ساکنان شگفت و شعورمندش
بی گندم رسالت محتوم
و سیب سرخ مسیحا
فردوس جاودانگی شان را
با خاک وخاکساری و تباهی
اندیشه ی معاملتی
در سر می رفت ؟
آیا اگر
ابلیس و مار و تباهی نبود
انسان را
در این روایت درد انگیز
از آغوش مطهر آب و خاک
و جایگاه آتش و خاکستر پاک
به مزبله ی عفن جهل و جنایت
و قبح زخمناک خیانت و مقاتله
اجبار و تعبدی می بود ؟
تا انسان را
اینگونه تلخ و ناگزیر
بر سوگمندی و اندوهی مقدّر
از غمترانه ها و رنج آواهای بیشماره اش
دلاسایی و تسلیتی
حاصل نمی آمد
و روشنایی اهورا مزدای درونش
اهریمن پلشتی و زشتی را
زندانی همیشه تدبیر می کرد
از ظلماتی الیم
تا آدمی را
جز شادمانی و تبسم و آسودگی
و اختیار و عشق و توانمندی
در آفرینش بهبودن ها و عزتش
مقصود و معبود ی نباشد
تا شاعران را
جز روشنانه و شادیسرود و تغزل
شعر و ترانه یی
به کار ناید
تا نقش معنویت والای آدمی را
هیچ تردید و شبهتی نباشد در کار
الی ابدالآباد
هللویا
هللویا!
آمین
آمین
هرچند
باز در حیرتم همیشه !

20/10/1375

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)