تربیع اول

مرگم اینک
سر بر می کشد از کمینگاه سرنوشت
می سوزم از تب هذیان ها
از داغ انتظار می سوزم
در تنهایی های همیشه .
به تردیدم از فرجام خویش
و به تردیدم از هر شفاعتی که باشد.
اما
جانم چرا به در نمی رود از جسم ؟
جان از زمین به در نمی برم
هرگز
نه گاهواره ای
و نه گوری بوده ست.
جان
برسراب نمی رود.
جان در خیال
روزی هزار بارمی میرد
و روزی هزار بار
جان در خیال
با جانان می رود بر باد .
اینم
حوالتی که زندگیست
در دستهای خام ِ کودکی سرکش
تا
آخرین خاکسترها را
بر سرم ریزی
…..
( همه زینهارم باد اگر
جز به ستایش تو
با خویشتنم سخنی در میانه باشد )
حضور دلپذیرت را
تاخیر مرگ خویش می خواهم .
آری
تنها با سلاح صدق تو
به مصاف تقدیر می روم .

بندرعباس ،
بهار 1375

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)