من
این بیگانه ی ژولیده نیستم
که در آینه ئی بلند بالا
در برابرم
ایستاده است .
( مثل یکی دیوانه ی غریب )
من
او را نمی شناسم
بیش از سی سال است که
از هم جدا افتاده ایم .
من این پیر مردک ِ
بی سر و پا و نفرت انگیز را
نمی شناسم
و از دیدارش می خواهم
سرم را به دیوار بکوبم !
شب ها
تبدیل به چلپاسه می شود
( بیچاره خودش این را احساس می کند )
و روزها
مجسمه ی تلخ و تحمل ناپذیر است .
یاس و نکبت است .
* * *
من اما
در آن سال ها
که هنوز با خودم عاشقانه
دوست بودم
شبها
دو شاخه گل بهشتی می شدم
و روزها
تبسم ساز تمام لب های بسته .
* * *
نه
من این هیولا نیستم
و نه آن جوانک خوشبخت و مغرور
که شبها از اندرونش
شاخه گلی می روئید
گل هائی که نام بایسته ی
زنان حکایت های
منند .
من دیگر نه می توانم
و نه می خواهم
هیچیک از آن دو باشم .
من خودم هستم
” ابرام ”
بندرعباس ،
31/1/1375