چاوشی (1)

متـّه به خشخاش نهادی .
دانه ی ِ سی سال
ریشه نازده در خاک .
دانه ی فرتوت
فکر نمی کردم یک روز
این همه تنها شوم ؟!
این همه بی حاصل :
دانه که بودم
چرا
غرش ِ دل تپاننده ی تـُندر
صاعقه ی کور کننده
باران که می بارید
رگبار در نمبار .
آری ،
دانه که بودم
در اعماق ِ خاک نشسته ، می گفتم :
بالا خواهم رفت
و سرسبز و سربلند و زیبا
خواهم شد
غوغا خواهم کرد
از زیبائی
اینک امّا …..
نه باران و نه سیل و نه رگبار
دانه ی ِ فرسوده ام را نمی ریشاند .
هسته ی ِ روئیدن را
پیله ی ِ مرگی همیشه گرفته در آغوش .
دانه ، دگر
دانه نیست
هیچ است .
عشقی ، چندان یگانه آمد
که از هیبتش ، دانه دون شد و
هستی
به هیئت نابودی چهره بدل کرد
و هرچه که بود هیچ شد ، هیچ !

1376

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)