درد آخرین

با خنجری از کینه ی تنهائی
کبوتر سپید عشق را
پشت پیشانی ام سر بـُریده ام .

* * *

دلم به زخمی کهنه میماند
جراحتی همیشه
چنانکه پنداری هرگزش
گمان التیامی نیست .

* * *

نخستین درد ِ من
تو بودی
و اوّلین دشنه
از دیس ِ چشمان تو
بر جبین جوانی ام فرو نشست .
جمال تو
یگانه تصویر همیشه های دلم بود
وحسّ حضور تو
مرا
از شادمانیهای زندگی
می انباشت .

* * *

آن ” زن ”
تو بودی
بانوی بی همتای من !
همراه شایسته ی رویاها و بیداری من
یار جاودانه ی تمام شاعران جهان
تو بودی
” بت ِ‌ بزرگ وجاهت ” !
لبان شوکرانت
هلاهلی مالیده بر تبسمی بیش نبود ،
تا من
در گاهواره ی میلادی دوباره
آرام و بی صدا
شیون ها کنم .

* * *

آنک !
جوانمردکی فرو خفته
بر تخته پاره ای از ” هوری ” (1 ) و
شروند
با رویای آمیخته ی
دخترک ،
و شهد بی همتای ایثار
و شورش بی دلیل دل
در هوای کامیابیهای جسم .

* * *

آنک !
تابستان جنوب
و آماس بلوغی نابهنگام
در تن هائی نحیف و خسته

* * *

دریغا که بازیهای شاد جوانیمان را
از یاد برده ایم
بی خیمه گاه ایمن عشق
و بوی نفس های تو
که آغشته ی عطر گل ِ نارنج بود!

آه بانوی گرانمایه !
ایمان باز یافته ام را از من مگیر
بگذار تو ” همان ”
باشی
که در گستره ی روح من
حضوری ابدیست ،

* * *

اینک به دیوانه ای رسوا میمانم
با زنگوله ی گناهی ناکرده بر پای
و بندی نان ِ عشق
و سعادتی که بنیادش
پنداری گنگستان گور و تنهائی و تسلیم است .

16/7/1365 – ایلود

—————————————
1- هوری : نوعی قایق چوبی

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)