استغاثه

نگاه کن

شریانهای آبی من

تو را چه صمیمی می تپند

و مشام جنوبی یَم بوی شرقی تو را

چه خوب می شناسند

هیچکس

شبهای تابستانی هیجده سالگی ام را

به من باز پس نمی دهد.

هیچ کس نمی داند

که اگر کسی با من بود

پاییز از فصلهای سال می رفت .

پاییز می رفت

و تو می آمدی

که همه ی اردیبهشت ها را

تبسّم می کردی

باور کن مرا

تا در فرصت معطر عشق

به شهر کودکی خویش

به بشارت آیم

دستم را بگیر

جز تو هیچ نمی بینم من

جز تو هیچ نمی خواهم

نمی خواهم.

مرا خورشی کن

از میوه های باغ صدایت

مرا در انحنای آبی پستانهایت

بپوشان

مرا بردار

مرا از خاک بردار!

سال 1347

به اشتراک بگذارید:

2 یادداشت برای “استغاثه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)