فصل آخر

می خواستم
دوباره دریا شوم .
می خواستم دوباره برخیزم
چون موج ،
وَهمی عظیم بود
تنهایی.
درد ِ بزرگ انسان بودن
آماس‌ ِ تلخ ِ دلم شد.
ویرانه در ویرانه های ِ
ذهنیـَتی فرو ریخته.
بغض آلود و گـُنگ و
بی نگاه
براطلال ِ خاطره هایم نشسته ،
خاکستر فرو می بارد
بر سرم .
طوفان آخرین تصورات ،
آخرین بهانه ئی که مرا
به خویشتن ِ خود
باز می آورَد.
متارکه در پیش است
متارکه ی ِ جسم و جان،
رگبار و صاعقه ی ِ هشدار،
زلزله ی ِ بزرگِ زمان و زمین .
اینک
نه سوادِ سبز‌ِ واحه ای
و نه ،
ترنـّم جوباری.
خشک است و شور و فریبنده
سراب ابدی ِ خیالات.
پایْ آبله گون و افسرده حال
بی هیچ احتمال ِ رسیدن بودم .
عشق از شفاعت محتومش
معنا تهی کرده ،
طاعون ِ لاعلاج ِ من شده ست
عشق
حرفا حرفش
زخم و تازیانه و نمک .
و زجر مقدر است
چونان که نیش کژدمی پیر
فرو شده در گلوی ِ کودکی .
درد بی دوای ِ دوست داشتن
و آن همه فریب
و آن همه دروغ و دریغ .
کِی بود که جنون مجنون گرفتم
از نگاهت ؟
کجا بود که
نامرده به خاکم سپردی ؟
اینک ،
نیمشبی از آن گونه که بایست
تا حجله گاه تیغ و شاهرگِ ناپیدا
تا فردائی که تو را بشارتی همیشه باشد
از فقدان ِ من .
تا از آن همه تکرار ِ‌تلخ ِ من
بیاسایی.
تا دیگر هیچ فریب نباشد در کار
بگذار تو را
بس بیش از این ها
دوست بدارم !
چرا که
اندک زمانی ست اعصار و قرون
بگاهانی که عشقم تو باشی .
باور نمی کنی
باور نمی کند کسی
که چگونه بود و
تا چه اندازه بود
آن مهری که از تو به دل
می پروردم !
و یادمانی که از حس حضورت
بر کتیبه ی ِ جانم نقش می بست .
ای دلاسا !
ای دل افروز ِ من !
ای دلارام !
آنک
سر سپرده ی ِ عشقت بوده ام
پنداری،
از آن بیشتر
به هیئت یکی نطفه ی ِ بی همتا
زهدان زمین را
از وجود خویش متبرک کنی
و پیش از آنکه مهتابگونه بدینسان
در ظلماتِ شبهای ِ من بدرخشی .
این همه بی حد و حساب
و این چنین
دیوانه وارتر از هر دیوانه ئی
شوریده ،
دوستت می داشته ام
انگاری !
تا بر آستان هیچ خدائی
جز تو
سر به سجده فرو نگذارم.
آری
آری
تا زمزمه ی ِ دلنشین ِ هر سروده ی ِ من
تو باشی
بگوی تا چه ها کـنم ؟
بحکم ِ چشمان ِ قادرت
جان می برم به افلاک
و
تن می سپارم به خاک .
هزار افسوس و هزاران دریغ
که اندازه ی ِ عـزّت و
حدود مهر ِ تو را
با واژگان هیچ فرهنگی
و هیچ زبان و گویشی
باز نمی توان گفت .
فراتر از هر بیانی تو ،
برتر از همه ی ِ احساس و ادارکِ من .
به زعم ِ جانم
و به قدرِ فهم و گمانم،
شاهکارِ بی بدیل آفریدگار عالمی
تو!
ای از تو لبالب
شعر و شعور من !
ای گاهواره ام !
ای گورِ من !
…….
…….
آنک ،
اینک ،
همیشه
در هر جای و به هر گونه
تو
تنها شایسته ی هر ستایشی .
بایسته ی سرایش ِ هر شعر و ترانه ام
و بودنم را
غیر از محبت تو
هیچ دلیل و بهانه ئی مباد !
آی آخرین آرزوی من !
ای آبروی ِ من !
آبروی ِ من !

بندرعباس ،
7/8/1375

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)