تربیع سوم

تا بن دندان
فرو شده ست
بر گلوگاهم
آن دهان شگفت .
باران ،
انار ،
و آتش .
الماس بوسه یی بر می نشیند ،
اینک
بر مرده ی دلم
کان ِ لعل ِ بیدریغ
تا در قدس قصه یی ناب
خیمه برافرازم
تا شیخ صنعانم کنی
قصد اندکی جانم کنی .

* * *

بیراهه می روی
بیراهه می روی
گرازها را
گرسنگی
نیش پوزه پــُر از خون است
ایمان من به یقینی است
که در هر چشم ونگاه تو
تقدیر می شود.
وگرنه
این همه تاریک و تلخ نبودم .
وگرنه آسمان
هنوز هم زیبا بود
چندان که بوده ی بود
و هست .
نقص از نگاه من می آمد
و چشمان آنهمه منیت ما بود که
نقصان داشت .

* * *

آی
مهر گیاهی دارم
چه مهری !
که هوش وحواس می برد
از هر دلسپرده دلگیری .
سحر سپیده دمانی روشن دارد
چشمان دوستی تو
نفس گیر و بلند است
آن دهان
که جز بر بوسه یی
نمی گشاید.

* * *

سفسطه می سازم ؟
وسوسه می سازم .
در خاموشی
در تاریکی
در تنهایی ؟

* * *

دنیا
همین دو روزه بیش نبود
روزی پیغامبری سیه چرده
به زیبایی مبعوث می شود
اصرار می کند
بیعت می گیرد
و روزی دیگر
زمین به سجدتی ناگزیر
چهره از غیر خدای
بر می بندد .
عرش
از من و تو سیما داشت
عرش از من و تو بود که
در
اعلی علیین جا داشت .

بندرعباس ،
پائیز 1375

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)