غمگنانه (2)

نیشخندی تلخ و ناگزیر
بر گوشه ی تبسّمی که
– چشمهای اندوه پنهانم را
به شادکامی تعبیر میکند .
– چهره ئی سرخ و بر افروخته
از هزاران سیلی در خلوتگاه دل .
آری
که هر از گاهی نیز
جگر از هم پاریده را
نوشداروئی نیست
مگر سیلواره های اشک و خونابه
بر جبین اسطوره های
شرافت و پایمردی .
واحسرتا
و دریغا !
از رنجی چنان بزرگ و بسیار
که توان اعترافش را
با یگانه ترینت نیز
ناممکن می نماید .
به دورانی که
پاکترین و عزیز ترین عشق بشری
در قاموس فرسوده ی سنـّت ها و قوانین ،
بمعنای جنایتی ست گذشت ناپذیر
هیهات !
و من با زخمی مانده بر دل
جانسپار محبـّتی غریبم ،
دیوانه ی حضور ” آنی ”
که جز برویائی گذرا
هرگز
از آنم نبوده و نیست و نخواهد بود.
جوانبانویی بزرگ اندیش
که یگانه شایسته ی تخیـــّلات من
و تنها بایسته ی وجود من است
به لبخند تلخ و دشوارم نگاه کن
تا اشکهای پنهانم را ببینی
ای نامهربان ترین عزیز!
و
ای جان جان من !

بهار 1375 – بندر

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)