قصیده‌ی تنهایی

هیـــچ غــول آســای هستی را ببین
پـــوچ وحشتنـــاک دنیــا را نـــگر
ساعتی در وهم و گاهی در هراس
جان فــرو غلطیــده در خون جگر

نـــاله هــا گــویای اندوهی بزرگ
اشــک هــا آلــوده ی خـوناب ها
دست انسـان در ســـرابی از خیال
خـانه بنیـــان کــرده بر مــــردابها

ســـالیــان ســـال بــا بیـــهودگی
در عذاب و عزلت خود سوختیــم
مثــل یــک پــروانــه خاکستر شدیم
در شررهایی که خود افروختیـــم

روزمـــان از نیمــشب تــاریکتــر
دردهامان مثـل تنهــائی بـــزرگ
روحمان در ورطه ی طوفان رنج
بره یی وامانـده درچنــگال گرگ

مــا خداونـــدان رنــج زندگــی
حالیا دیرست در خود مرده ایــم
آرزوی شــــادی و لبخنــــد را
از خیال و خاطر خود برده ایـم

ســالهای ســـال بـــی هیچ آرزو
روزهـای روز بی هیـچ انتظــار
شعرها گفتیم در توصیـف عشق
گریه ها کردیم در هجــــران یار

روح ما معراج می کرد از بدن
تا حصول لحظه ی جاوید عشق
قلب ما مستانه از هم می دریـد
تا شود ماوای مروارید عشــق

دل شکایت دارد از بی همدلی
لیک این شکوه ندارد حاصـــلی
جغـــدوارانیم در اقصـای شب
جز خرابه نیست ما را منزلـــی

آه ای روح غــــریب دربـــدر
ای سراپا در صداقت سوختــه
ای همیشه با مرارت ساختـــه
رخت غم بر قامت جان دوخته

ما به دورافتادگان از خویش خود
ما مرید روح یـاس انـدیش خود
عقرب آســا در حصار شعله ها
جان سپردیم از عذاب نیش خود

درد ما از عشـق درمان می شـود
جان ما از عشــق جانان می شود
در کنار پـاکبــازیـــهای دوسـت
آنچه ما خواهش کنیم آن می شود

ساعتی بی غصه بر ما طی نشـد
لحظه ای بی غم دل ما سر نکرد
باطن مجروح ما را کـس نــدیــد
درد ما را هیچ کس بـاور نـــکرد

بستک ، اردیبهشت 1360

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)