غزل همیشه

بر آن سرم که دل ز مهر یار برگیرم
چه ابلهانه ! سالهاست با این خیال درگیرم

شکسته بالم و پابند کوی محبوبم
چگونه می شود آیا که بال و پر گیرم

بهشت و روضه ی رضوان و جنتم اینجاست
کجا روم ؟ چه کنم؟ نیست جای تدبیرم

مقام بندگیت از ازل نصیبم شد
خدا نوشته چنین داستان تقدیرم

تویی تمام درد من و وصل توست درمانم
تویی گناه من و عشق توست تقصیرم

کنار جان تو ، من جان جاودان بودم
بدون فکر و خیال تو زود می میرم

زمان شور جوانی مرا رها کردی
چه جای عشق؟ دریغا که من دگر پیرم

ایلود ، 14/2/1370

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)