غزل تنهایی

تنهاتر ازدل من ، دل درجهان نبـــــاشد
این گونه دلشکسته ، کس بی گمان نباشد

هوش از سرم پریده ، جان از تنم رمیده
در مغز استخـــوانـــم دیگر تـوان نباشد

از پیش روی جانان رفتن نمی توانـــــم
بی عشق در وجودم روح و روان نباشد

فصل جــوانــی من پائیــز بیــکسی بود
سهم سیاه این دل غیر از خــــزان نباشد

باران سرخ گریه بارد ز دیــــدگــانم
تا ابــر غصه دیـگر در آسمــان نباشد

چیزی نمانده از من جز درد بی علاجی
خوناب دل مرا کشت تا شوکـران نباشد

از خـاکــدان هستــی تنــها سفر نمایم
تــا از مــن و تبــارم نـام و نشان نباشد

ایلود ، پائیز 1358

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)