گزاره هایی از شعر ابراهیم منصفی – مسعود فرح

درآمد :
کار گزینش و نوشتن گفتاری بر شعرهای نو دوست دیرین و از دست رفته مان ، شاعر ، ترانه سرا ، آهنگ ساز ، نوازنده ، خواننده و بازیگر توانا و بی مانند این سامان ، زنده یاد ابراهیم منصفی (رامی) ، به خواست دوست فرزانه ام حسام الدین نقوی انجام گردیده ، کاری که در نگاه نخست ، آسان می نمود ، در چم و خم وسواس های من اندکی پیچیده تر شد و به درازا کشید ، یادها و خاطره های بسیاری را در من زنده کرد . در این میان ، همه ی شعرهای رامی از مروارید ساحل تا آخرین سروده هایش را با وسواس و دقت بسیار ، چند باره خوانی کردم .
برجسته ترین کارهای رامی در فاصله سالهای 1345 تا 1348 که خود ، بارها از زبان خود او شنیده ، و در همان دوران خوانده بودم و با فضا و بستر سرودن بسیاری از آن ها ، از نزدیک آشنا بودم ، به گاه بازخوانی ، هم ستایش و هم افسوس عمیق مرا بر می انگیخت زمینه ای که نمی خواستم بر داوری های امروز من اثرگذار باشد . از این رو کوشیدم نگاهی تازه به کارنامه شاعری او داشته باشم . نگاهی که به ویژه ، بتواند شخصیت او را به عنوان شاعری پیشرو و اثر گذار نمایان سازد . ( جدا از کارکرد ترانه سرایی ، آهنگ سازی و ترانه خوانی او ، که سایر زمینه های فعالیت ادبی و هنری او را ، در پناه شهرت بی مانندی که برایش فراهم نموده ، زیر سایه خود گرفته است .) و وزن و جایگاه واقعی او را در عرصه شعر نو دهه چهل ایران نشان دهد . او در عرصه شعر می توانست بسیار از آن چه پیش رفت ، پیش تر برود ، و جای گاه شایسته خود را بیابد . با این همه ، هم این بخش از کارنامه شاعری او ( بیست شعر نویی که حسام از میان شعرهای که من برگزیده بودم ، انتخاب کرده ) می تواند به خوبی نشان دهد که شعر او چه افق ها و چشم اندازهایی را می توانسته در پیش رو داشته باشد . افق ها و چشم اندازهایی که گاه در واپسین شعرهایش نیز ، دیده می شود ؛ و گوشه هایی از نیمه ی روشن جان اش را می نمایاند .
او شعر را از خود ، و خود را از شعر بالنده ی ایزان ، دریغ کرد . نام و یاد شعرش گرامی باد .

وای ! چه درختی
چه استعاره غم انگیزی !
درختی که ” من ” بودم !
رامی/ مرثیه ثانی / اسفند 75 – بندر

شعر رامی گویه و واگویه ی شوری گداخته در کوره ی رنج است . بسامد اندوهی ماندگار ، رنجی که از ندارد ، از نداشتن آغاز می شود ، از بی پناهی ، از آوارگی :

مرد جنوبی
حرفی برای گفتن داشت
وقتیکه بچه اش بعد از یکسال میامد
با کاغذی که روی آن نوشته بود
– ندارد –
رامی/ یکسال اسکله/ 1345 – بندر
و در شاداب ترین دوران زندگی ، در بستر عشقی شگفت ، اندکی فروکش می کند

سارا !
……………

تو با من آمدی
……………….
و از درد های من
بار برداشتی سارا !
رامی/ سارا / بندر – سرآسیاب / 48

اما این همراه همیشگی دوباره سر بر می آرد . عشقی رها شده و بی پاسخ که رنجی چون ققنوس از میانه ی آن بر می آید و اورا درسته می سوزاند (1) .
اگر نیما از رنج دیگران است که رنج می برد و این رنج را مایه ی کار شگفت خود می سازد ، رامی بیش تر رنج خود است که رنج می برد . رنج عشقی نافرجام و رها شده . نداری ، اندوه ، بی پناهی و آوارگی ، هم راهی می یابند .

چه دردی می کشم من
چه بار سنگینی بر دل دارم
چه فرسوده می شوم من
در این تنهایی تلخ !

رامی / باز هم تنهایی / 1360

شعر رامی بیشتر سر به درون دارد ، پردازش گر اندوهی ژرف و ماندگار است ، مویه گر مهر بی پاسخ جوان سالی ، و از پیرامون آن گاه می گوید که توان نمایان تر نمودن غم و اندوه اش را به او ارزانی دارد .
شعر رامی رو به گذشته دارد . چه که اندوه از گذشته می آید و او خوگر اندوه است . اندوهی که مایه زیستن اوست ، دردی خوشایند ، که یادآور هماره ی عشق است .
برای او همه چیز در گذشته روی داده است . این روی داد آن چنان است ، که همه ی چشم انداز پس از آن اورا فرا می گیرد . اکنون و آینده او ، از آن پس رنگ گذشته به خود می گیرد .تلاش پی گیرانه او در بازآفرینی این شور و عشق ، گونه ای ایستادن و بارافکندن در سرزمین گذشته است . هم این است که زبان شعر و توان شاعرانه اش ، پس از دوران اوج خلاقیتش که فراهم آورنده ی شعرهای بسیار برجسته و ماندگاری بود ، پیش تر نیامد. در سرزمین گذشته ، او همه ی توان اش را در ترانه سریی به کار برد . از عشق و سرگذشت خود ترانه ای ماندگار و ارزشمندی فراهم و به حافظه تاریخی مردم و فرهنگ بومی این سامان سپرد:
صدای من
بگوش جهان میرسد
صدای دل سرشار من
……………………………………
روی زبان بچّه ها
ودر گلوگاه دختران جنوب
میتراود آواز من .
رامی / مناجات دیگر / ایلود / 1360

و

در سی و پنجمین درجه گرمای اندلس
از بی تابی های مضاعف عشق تو
هذیان شاعرانه ی من
سرود ستایش سنگ می شود.
و فردا ” گارسیالورکا”در غرناطه
غزل های جنوبی مرا
با گیتار ، جاودانگی می بخشد،
رامی / دیدار در غربت / سال 1359(1980) – مادرید

شعر رامی شعر پرخاش و درگیری نیست .آن جا هم که از دلتنگی خروش بر می آورد ، گوشی را نمی خراشد . که این خروش بیش تر سر به تو دارد ، گونه ای هشدار و بیدار باش به خود است . یادآوری آن که ، یادآوری ، آن یگانه شورمایه و بستر بازمانده از گذشته ، تنها پناه و تنها توان است ، که نبود بار گران آن یگانه ی هم دم را باور پذیر می سازد.
شعر رامی شعری شورمند و شور انگیز است . شور انسان ساده ای که پیگیرانه می کوشد ، تا دیگران رنج و اندوه او را بدانند ، باور کنند و به یاد بسپارند . تلاش می کند تا از عشق بی دریغ خود از عشق ساده ی دو انسان حماسه ای ماندگار را برافروزد.
شعر رامی خواهش پناه و پناه گاه است :

دردی
چه تلخ و ناگفتنی است
زیستن
در بی پناهی و تنهایی
………………………………………
آه
از من ِ بی پناه
آه
رامی / زیستن / پائیز 1370/ بندر

اگر در پیرامون ، اندوه گزاری در روزگار سرخوش جوانی ، هم خوان و هم راه کم تری دارد ، به گذشته ی دور و بسیار دور چنگ می زند ، اسطوره ها را از پستوهای تاریخ و پیش تاریخ ، بیرون می کشد . راما در سرسرای بتکده ، در هم همه ی یک دست سیرسیرک ها ، پناه می یابد ، و با شوق نام رامی را بر خود می گذارد. ابراهیم و سارا را در دوردست ، و …… در چشم انداز کنکاش های خود ، پناه می یابد و در سایه سار هر یک ، آسودنی می کند .
شعر رامی فوران نمی کند . از جا نمی کند . برای او جهان و هستی میانه ی دو نگاه در هم پیچیده و سپس رها شده است . عشق درونه این نگاه ، و کنش برآمده از آن ، بودن است . بوذنی برای فرسودن ، رنجی خودخواسته تا واپسین دم :

و بدینگونه
بندی سلسله ی درد شدم
درد بی چاره ی تنهایی
و دلم شد مجروح
و سرم شوریده
از کف داده شعور
شاید هم
دیوانه
مجنونی خود آزار ؟

و شعر یک سره به کار بازگویی و بازسرایی رویدادی است ، که گرچه در گذشته پیش آمده ، پیشاپیش او ، هر دم ، دوباره روی می دهد و پیش می آید :

سرسام ناتمامی تو
در مغز خون من
چونان زالوئی چسبیده و سمج
که برجدار گنداب زندگیم
چرک و خونابه می نوشد
و دردی بی التیام و همیشه را
در من ریشه ای پای در استخوان فرو کرده
عشق !

رامی/ در رثای انسانی که منم /1360
پیش آمد ، پیش تر و جلوتر از اوست ، او خواسته و ناخواسته سر در پی آن دارد و نماهای گوناگونی از آن را باز می تاباند . این گذرانی است پر رنج که هر دم ، ساختار بودن او را می لرزاند . این است که مرگ را ، همراه ، همراه و هم دم خوش آیند خویش می یابد . و سرانجام نیز دل از مهر دیر سال بر می کند و به او می سپارد :
ای مار خفته بر سینه ام
حبل الورید
بالین توست
محبوب من !
نیشی بزن
تعجیل کن
گاه مقدر است !
رامی / اردیبهشت 1376 / بندر

شعر رامی ، شعری که یک سره در ستایش پیوند و عشق پای می فشرد ،

از اتفاق ساده ما
پیوندی به دنیا آمد
رامی / یادش به خیر / 57

من از عشق زاده ام
و در عشق خواهم غنود .
رامی / شوره زار / 1363

در همه ی نمود هایش در سویه ی گسست ، جای می گیرد ، و از دور با حسرت به سویه ی پیوند خیره می شود حماسه ی حسرت است حماسه ی گسست است . او نمی کوشد که سویه ی پیوند را ، برجسته ساخته ، و از گذشته به امروز بیاورد . پیوند ، شکوهمندانه در گذشته جای گرفته و گسست در همه ی چهره های خود : رنج ، اندوه ، وامانده گی ، خودشکنی نمای امروزی آن است . در چشم انداز این نماست که شعر رامی ، فرود و فراز خود را مینمایاند :

فریاد مرا
از حادثه بزرگ شعرم
گوش فرا دارید
من از عزلتگاه عشق آمده ام
و بوی تنم به عطر ” زن ”
آغشته است .
و غیر از تغزّل
هر چه بسرایم
فریبی است .
شعاری است بی شور و شعور ،
یاوه گوئیهای بلوغی است
ناکامیاب .
رامی / روشنانه / آذر 66

شعر رامی پستی و بلندی ، بسیار دارد . از شعرهای ” مروارید ساحل ” که کهن سرایی است و تنها نشان از بنیه و توان شاعرانه او دارد ، اگر بگذریم ، ( خود او نیز بر این باور بود ) شعرهای برجسته و ماندگار او از سال 1345 ، و تا آنجا که من به یاد دارم با شعر ” یک سال اسکله ” آغاز می شود ، شعرهایی پر بار و بسیار تاثیر گذار ، و در تراز شعرهای برجسته آن روز ، و با اهمیت تر از شعر آن روز بسیاری از شاعرانی که امروز ، در تراز اول شاعران جای دارند.
شعرهایی چون :
یک سال اسکله ، تنها گریستن ، 23 سال تنهایی ، پرواز ، استغاثه ،دلتنگی، آخرین سرود ، شبانه 2 ، مناجات ، سارا ، بومی و خواهش ، مرثیه در سکوت بامداد ……… برآمد تلاش و کوشش شایان او برای آموختن ، آشنایی با شعر شاعران برجسته ای چون نیما ، شاملو ، فروغ آزاد ، رویایی ، سپهری ، اخوان و ….. آشنایی و هم سخنی با حسن کرمی زاده (2) و تاثیر گذاری متقابل آن دو برهم (3) وجود فضای ادبی و هنری با حضور دیگر شاعران و هنرمندان و هنردوستان (4) ، حضور شگفت و بی مانند سارا و فروزان شدن شعله های عشقی سرکش و سوزان ، که همه چشم اندازش را پوشاند ، و پس از جدایی او را از نگریستن بر سویه ی شاداب زندگی بازداشت . زندگی در بت گورو (5) در کنار پدربزرگ و مادربزرگ پدری ، و فضای بسیار شگفت و تاثیر گذار مجموعه ی بتکده به ویژه فضا و حال و هوای سرسرای آن که محل زندگی او بود ، تاثیر پذیری عمیق و ماندگار او از شعر های شاملو در دوران گرایش شدید به تورات و انجیل و غزل غزل های سلیمان ….. و نیز تاثیر فروغ و رویایی آشکارا در شعر او دیده می شود . تاثیر پذیری رامی از شاملو ، در بستر پیش رونده ی شعر شاملو نبود . او نتوانست هم راه با فراروی شاملو از بستر عشق فردی ، که هم چون پل الوار و لویی آراگون عشق را در بستری اجتماعی و پویا و در شعری تپنده و درگیر ، پیش آورد ؛ پیش بیاید .او خواب گرد سرزمین عشقی ، که نخستین چشم انداز آن سراب بود :
به واحه ی زرد ذهن که رسیدی
سراب را بپذیر
صمیمانه بپذیر
که تشنگی منشور خلقت توست
و حنجره ات را
از تصویرهای خانه و آب بتکان
که آدمهای دنیای من
دیراست تا از مذهب خویش بازآیند.
دیراست دیگر،
تا فرسنگهای رجعت
رنگین کمان خاطره ها باشد .
این واحه محراب آخرین خانه ی توست
و شبستان ،
بوی تربت دستهای تو را می دهد
تا میلاد مرگم را
چراغانی کنی .
رامی / تنها گریستن / آبان ماه 1347
شعری فاخر ، با زبانی پالوده و درخور ؛ از یک دیدگاه ، یکی از بهترین شعرهای رامی ، شعری اثرگذار و ماندنی . و از دیدگاه دیگر نمایان گر بار افکندن و جاگیر شدن شعر او در فضایی است که به شدت در گذشته جای دارد . با نگاهی نه به پیش ، که با نگاهی خاموش ، پذیرنده و دردمند، در چرخه ای از گذشته تا گذشته ، سرگذشت خود را دور می زند .
زبان رامی در شعرهایی از این دست ، بسیار هم خوان و بسترساز است ، با وجود سایه ی سنگین شاملو ، توان قامت افراشتن و خودنمایی دارد . از بستر همین زبان است که شعرهایی چون :
23 سال تنهایی ، پاستغاثه ،دلتنگی ، شبانه 2 ، مناجات 2 و …… سربرمی آورند .
اما اندیشه و ذهنیت شاعرانه او از تنها گریستن (1347) با وجود بستر آماده ی زبانی ، پیش تر نمی آید . تبلور ذهنیت شاعرانه در شعرهای بعدی او ، زبان هم خوان خود را حدودی از دست می دهد ، و زیر سایه ی زبان شاملو و دیگر شاعران جا خوش می کند ، و کم تر قامت می افرازد :
زبان شاملو :

با خاک وخاکساری و تباهی
اندیشه ی معاملتی
در سر می رفت ؟
آیا اگر
ابلیس و مارو تباهی نبود
انسان را
در این روایت دردانگیز
از آغوش مطهر آب و خاک
و جایگاه آتش و خاکستر پاک
به مزبله ی عفن جهل و جنایت
و قبح زخمناک خیانت و مقاتله
اجبار و تعبدی می بود ؟

رامی / شگفتا / 1375

زبان فروغ :

شب در زوال خواهش دستانم جاری بود
وحجم دردناک غم
در انتظار مهربان ترین زن دنیا
می سوخت.
در کوچه های بومی
بوی بلوغ های فاسد
اندیشه های سالم را بیمار میکرد.
رامی / بومی و خواهش /1347
زبان رویایی :

مرا در سبزینه ها ی علف بپوشان .
مرا به عطرستان یاس و نارنج و
نرگس و مریم
دعوت کن،

رامی / دیروز – امروز – فردا / ایلود 1360

شعر رامی شعری شفاف و روشن است و کم تر پهنه ی ناگشوده و رمز و رازی را در خود پنهان می سازد . شعری صادق ، که هیجان شاعرانه اش را ، بی دریغ با خواننده در میان می گذارد . چه که سودا و خواهش نهفته در بند بند شعرهای او ، در میان گذاشتن این هیجان و شور برانگیخته است ، که به نرمی و آرامی ، چون نوای سی تار راوی شانکار ژرفای وجود مخاطب را می نوازد . این است که خواننده یا شنونده ی شعرهای او ، نمی تواند او شعرش را یاد ببرد :

بی خبر مینوازی دلم را
مثل ” ساتی ” که بار روح خود مینوازد
بردل تار تاران سیتار
مینوازی دلم را
شب که آهسته می آید
از جانب آبی شرق
هدیه می آورد
بوی گیسوی پاک تو را
پاک و خوشبو تر از گرد گـُل در نمستان باران
شب که آمد
روح سرخ تو در قالب هـُرم آتش
روی محراب سرد دلم
میکند رقص ایرانی آغاز
و من از رستگاری در اقصای خود گریه سر میدهم
گریه ای با صدای خوش ،‌موج دریا هم آواز
و تو کوچکتر از
یک پرنده
روی دستان من می نشینی
روی عریانی تلخ دستان من میتوانی بمانی
همیشه غزلهای خوب صداقت بخوانی
آه باید همینجا بمانی
دست من خانه ی توست
رامی / سرود پنجم
شعر رامی با همه ی شور و هیجان نهفته در آن ، از آنجا که به گرد خویش ، در سرزمین گذشته می گردد ؛ پس از نشست و فروکش ، خاموش و کرخت کننده می شود ، هیجان شعر او ، هیجان و شوری کوتاه است ، و این است که خروش گه گاه او ، و تلاش برای توجه به آن چه در پیرامون اش می گذرد ، از آن جا که برداشت و پرداختی سطحی داشته و عمقی ندارد ، کم اثر است .
او نمی تواند هم چون شاملو ، هیجان اجتماعی را درونی کرده ، و با شوری افزون تر ، در شعری که زندگی است ، بازتاب دهد. او نمی خواهد یا نمی تواند از جهان خود ساخته ، یا ساخته شده فراتر بیاید . چرا که جهان او جهانی است ، ساده و بی کمترین پیچ و خم ، جهانی که یک سوی آن خواستن ، و سوی دیگرش نتوانستن است . در جهان او ، تنها او و یاد یاری که او را واگذشته ، حضور دارند . و عشق در سرزمینی چنین خالی ، نه از دست دادن ، که یک سره از دست رفتگی است :

در هر یکتمام بندر
کیست که نداند ،
شیخ صنعانی دیگر است این دیوانه
که از فرط عشقی شگفت و غریبانه
انیگونه شوربخت و پیرانه سر
ای دل ای دلها می زند
می خواند،
می نوازد بر تار پریش دلش
می رقصد از شوق ومهر و جنون
لنگان
لنگان
پایکوبانه
دست افشانی می کند .
رامی / اعترافات / 1375

رامی آرام آرام در خود فرو ریخت و ذوب شد ، تا عشق فرو مانده اش را مانا سازد . و این شاید کاراترین تلاش او ، برای از دست نرفتن بود . رامی سر آخر در شعرها و ترانه هایش ، از رنج و اندوه رها گردید ، و هم راه با عشق فرومانده اش ، پای کوبانه ، دست افشانی کرد و ماندگار شد .

مسعود فرح
اردیبهشت 88 / بندر

منبع : زخم هزار ترانه

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)