مرگ که شکل همیشه نیست مثل هر فردا – موسی بندری (شعر)

مرگ که همیشه نیست

در صبحی که آفتابش

صبرکنی ، می آید

پشت پلکهایت ….. شاید.

آن گوزن خیزان بررود

دوباره

مگر شبیه همان نیستی

تشنگی وگوزن می آید

همان که ناگاه دریا … یاگاه تا رویا.

دوباره ، من

کاشف معصومیتی گم شده

همینطور ادامه می گیریم بر تمام سفرها

که بین نگاه و آه

و پر می شوم

نوسان می خورد‌:

از خیسی لنگرگاه بندری ….. که تا دوری

یا بندرگاه لنگری …. که تا دیری .

حتی شکل همیشه هم نیست مرگ !

روزی اما

صبر کنی اندکی از دامنه پایین می آید

من که عاشق می شوم

آن گوزن بر پیراهن

لابد می گردم درون صندوقچه ای که پر پروانه

و بعد …. بر تخته سنگی در پیشانیت

یا

و بعد …. بر رودی در نگاهت

لابلای تمام رودها که عطرش بر پیراهنت

و بعد …. هم

آن گاه تو می توانی

بر آن خطوط نا باور جاده ها

از تمام عکاسخانه های جهان آن عکس را

در جنگل مه گرفته تصاویر .

در آن لابد می بینی

مگر شبیه همان نیستی ؟

بی رتوش

پروانه پر از پروا نه

سایه رخشنده ای بر گوزن

که حالا روزی …

یا بر عطر دور رودی.

که حالا شاید هم کسی …

باز هم می گویم

می شود یک خواب راحت

همیشه نست مرگ

یا یک قدم زدن شادمانه .

مثل فردا.

مرگ اما

همان سفره صبحانه همیشگی.

بندری – موسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)