مصلوب

شبی که تو رفتی
زمین به دردِ من گریست .
زمین به حالم گریه کرد.
می دانست که
تو هرگز باز نخواهی آمد .
و زمین ِ سالخورده
که هزاران هزار چونان تو و مرا
در بطن خود
فسیل کرده ست .
جسم و سیمای ِ بی بدیل ِ تو نیز
به هیئت یکی بوته ی ِ ” شاهدانه ”
جهان را شاد و سرمست می کند.
اما دختری که من آن همه دوستش می داشتم ،
در قصر هیچ خاقانی ،
“خاتون” نمی شود.
که من اگر
تهیدست و ناخوشنام نبودم ،
” راحیل ” را
از دست خدا هم می گرفتم
( و معنا رضا و نارضا را توضیح می دادم ).
پائیز سرد و خاکستری ِ آن صبح ِ آخرینی
که به دیدارم آمدی
و شب ِ پیش ِ فردایش
باید میرفتی
به خانه ی متبرک ِ مردی که
مقرّر و مقدّر بود
تا تو همسر و همبسترش باشی !
در آن نیمروز افسانه ئی ِ سرنوشت ساز
که یک جفت کبوتر سفید
به مماساتِ دور ِ جوان سالیهایم
پرپر می زدند
دل ِ من خودکشی کرد.

* * *

شرف ِ شگفت جان آدمی
خواهش ازلی ِ جسم را
بر صلیب درد عشق
به تپه ای
بالا می کشد.
مسیح مادینه ی ِ من ،
هیهات !

بندرعباس ،
8/3/1376

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)