مناجات برای کبوتر سیاه

دیروز من کجاست؟
خرابه ی شیون های عاشقانه ام
خانه ی کابوس های ” گارسیالورکا ”
و شبستان گیتارهای زخم تاریخ ،
نعش بزرگ سکوت
در اوهام گامصدای چکمه ها
و چرک ،
قربانی کدام خاطر پاکیزه بود
این جنازه ی غریبی که
پیشانیش
غربال گلوله های هزاران برادر است ؟
خداوندا
خداوندا !
مرا در میان دست های خود بگیر
چنان مهربانی که گنجشکی را
و چونان صدف که قطره ی موعود را

* * *

هنگامه ایست امروز
هنگامه ی گریه های نریان
بر سینه ی مجروح
زین باژگونه
هیهات !
از کوهپایه های آخرین قصّه می آید
از کوهستان آخرین حکایت عشق ،
آرام ،
آرام ،
چونان که سایه ی ابری بیهوده .
بوی مصیبتش
در خضاب کاکل هاست ،
افسانه ی شهادتش
در پایکوبی های دیوانه وار
بیچاره یار!

* * *

دریغا عشق سیزدهمین پائیز
دریغا!
برادران مکتب خانه های تابستان و
خاطره
بیایید !
بیایید
با خیزران ها و درخت مقـّدس
در بی تابی های دل
و یادگار اوّلین دختران دیروز
تا بخوانیم :
” اقراء ”
ای چشمهای سیزدهمین پائیز
جز یاد تو
مرا خاطره یی مباد !

* * *

به خاکم کن
در پیشانی خود
ای یار!
در پیشانی خود مرا گوری همیشه بنا کن
مرا در صدای خود بگذار
و بخوان
اوّلین کلام را
اوّلین اسم خداوند :
” عشق ”
سلام
سلام عشق !

سال 1358

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)