مرخصی

وقتی گفتم :« من فرار نکرده ام »
همه زدند زیر خنده و یکی شان با لحنی که مثل سیخ تفته توی جگرم فرو رفت گفت :« مگه فرار شاخ و دُم داره ؟»
تازه اگر من فرار هم کرده بودم نه از آن ها و آن همه بدی هاشان بود ، بلکه از خودم بود و از آن تهوع طولانی و کثیفی که خفه ام می کرد ، که مثل ریشه های سرطان توی زندگیم می دوید. که چیزی نمانده بود مفت و بی دلیل دنیای قشنگ ذهنم را باطل کند تا من هم به رنگ جماعت در آیم و ردای آن خوشبختی پلاستیکی را دوش بگیرم و صدایم در نیاید.
باور کنید ، من وظیفه ام را دوست دارم می دانید ؟ اینکه بعضی وقت ها غیبم می زند پی آن غصه های قدیمی ام می روم . می خواهم ثابت کنم که این واقعیت تفاله یی را می شود به آسانی ، مثل یک پیراهن عوض کرد ، می شود توی یک جلد مقوائی از شدت پاکی و صداقت گریه کرد .
می دانید ؟ همان روز اول مرا معاینه نکردند . یعنی کسی نبود که معاینه کند .همین بار آخر که یک هفته دیر کردم ، رفته بودم دِه پیش ِ محمد، او به ام می گفت : « ببین ! اگر واقعیت را قبول نکنی این اسارت بیشتر طول می کشد . سعی کن واقعیت را لمس کنی . می دانم چندش آور است ،‌ کثافت است ، کشنده است ، زهر است ؛ اما با تحملش زودتر خلاص می شوی ، زودتر می توانیم با فراغت یک لیوان آبجو خنک بخوریم » من وظیفه ام را دوست دارم . اصلا” نمی دانم چرا به من گفتید : « مزخرف » ؟
من هیچوقت نرفتم که برنگردم . اصلا منظورم از رفتن این بوده که سالم تر برگردم . تازه ، حرفی هم ندارم اگر می گوئید بد کرده ام یک تصمیمی بگیرید . یک کاری بکنید ، من دربست تصمیمتان را قبول دارم .- اینجا فقط یک امضای کوچک می تواند ، می تواند آن جلد مقوائی و ظریف مرا پاره کند ،مرا تبعید کند ، توی صورتم سیلی بزند ، ومن تا خرخره توی لجن فرو بروم نفسم بگیرد – و … این ابتدای واقعیت است .
آنجا هم که بودم ، داشتم تقلا می کردم و مصیبت توی خونم بود و یک بغض گنده توی گلویم . یک بغض 23 ساله ، چه فرق می کند ، آنجا زیر آفتاب اسکله پوستم می سوخت برای شندرغاز که « فلسفه » بخرم و قبول بشوم . آن جا یک شب نبود که از شدت بی کسی گریه ام نگیرد و اینجا هم می گویند :« مزخرف ، پدرسگ ، مادر… » واقعیت است دیگر .
دیگر جوری محاکمه ات می کنند که انگار به همسر مجتهد بی حرمتی کرده ای … آه واقعیت ، چه کثافتی !
تو دیگر چرا مادر ؟ اگر می دانستم که اینطوری مشایعت می شوم اصلا از اولش نمی آمدم این چند روز را توی همان عذابخانه می ماندم . ولی آمدم تا گوشم را روی لب های دریا بگذارم ، تا صدای بومی بازارماهی و میگو دلم را باز کند ، تا کوچه های شهر کودکیم را زیارت کنم ، نگذار مادرجان . نگذار زخمی تر برگردم .می خواهم دوستت داشته باشم و بگذارم که صورتم را ببوسی و در آغوشم بگیری و هق هق کنی :« ابرام ابرام من !»
و من از آن همه تنهائی به ساحل بگریزم و برای « انسان » آواز بخوانم . و برادرانم از آوازهای من فرار کنند و من برای قفلی که روی دستهایم است مرثیه بخوانم .
بگذار همانطور ساکت زیر باد گیر بنشینم و فکر کنم و چشم هایم خیس بشوند . آن جا توی سرم می زنند بسم است مادر ، تو دیگر نزن.
این قدر « سمیره ،سمیره » نکن ! سمیره به من چه می دهد مادر ؟ من با کدام اشتیاق سمیره را بفهمم ؟ در کدام فردا به سمیره خوشبختی بدهم ؟ من در این تاریکی زیبائی سمیره ها را نمی بینم ، بگذار اول چراغ بیاورم . بگذار اول به خورشید ثابت کنم که یک تیغه اش هم حق من است . برای گمُبِ دهل بندری همیشه فرصت هست . توی این زمستان تاریخی پوست دهل ها نرم و سرد است مادر، من صدای دهل ها را نمی شنوم . باید آفتاب را به خانه بیاورم تا رنگ چشم های سمیره را بهتر ببینم .
***
آره ، رفیق قدیمی من ! حتی تو هم ؟ – تو با آن همه مهربانی ها که داشتی ؟ با آن ملایمتی که همیشه توی نگاهت بود ؟ توهم می خواهی با سرزنش هایت دلتنگی مرا بزرگتر کنی ؟
می خواهی بگوئی اشتباه کرده ام و نباید می رفتم ؟ فراموش کرده ای نه ؟
مگر نه تو بودی که لب دریا ، هم صدای من می گفتی :«هیچ ! » و توی بغلم استفراغ می کردی ، و من تو را به پشت بام خانه ی خودمان می بردم و آنجا زیر پت پت فانوس ، برای انتظارهایمان قصه ها می نوشتیم – فراموش کرده ای نه ؟
شب های تابستان هیجده سالگی مان را بخاطر داری که دو تائی برای « نتوانستن » با فریاد می خواندیم ؛ و شب از شروند های ما آهسته تر می رفت و غیر از ما و پاسبان های خواب زده کسی در خیابان ها نبود ؟ – آخ ! راستی تو برای آن همه یادهای عزیز بی تاب نمی شوی ؟
من چه می گویم ؟
تو به یاد نداری ، نه ؟ به یاد نداری سالی را که نخلستان به خواب رفته بود و ما برای بیداریش ، دستهامان را تا عذاب قفل ها دراز کردیم و چه بیهوده شکسته شدیم ؟
من …
من حکم اسارتم توی جیبم است چند روز دیگر خود را به « اجبار» معرفی خواهم کرد .
دلم گرفته است رفیق جان . بیا لیوان هامان را به یاد پارسال پر کنیم . شب های امسال آوازهای ما را نمی شناسد .
ای دریا … ای بزرگ … ای شب …
به سلامتی !

رامی
بندرعباس

4 یادداشت برای “مرخصی

  1. واقعا مو وا جونوم راست بو … چكه آدم بودن سختن و چكه منصفي آدمن و انسان … چه بگم بگم كاش بگم نادنوم به سن مه خو قد ناديت ولي دلوم شواست هسته تا مه هم نگاهي مدي

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)