زیارت

مرد بی صدا گریه می کرد . شانه هایش تکان می خوردند . بیرون سِرگ (۱) باران با سر و صدا می ریخت روی دِلـّه های ( ۲) مستراح و بوی چندش آوری همراه باد می آمد داخل سرگ. « مَدو » ( ۳) خودش را مچاله کرده بود و گونی نازکی را که از اسکله دزدیده بود پهن می کرد روی پاهایش . سردش می شد و در برابر این سرما بیچاره بود . مرد سرش را از میان زانوهایش آورد بالا و داد زد « محض اشکام خدا، محض مدو ، محض این زنکه ی پاشیده » و باز سرش را قایم کرد . باران مثل گریه ی مرد بند نمی آمد، می ریخت . زن وحشتناک نالید . صدایش مثل بوق کشتی از آن طرف جزیره ها بود . از نالش زن ، مدو چرتش پرید و تمام فکرش جمع شد توی مرگ روی لاشهٴ مادرش که چهار ماه تمام نیمه جان افتاده بود .مدو داشت پر می شد از دلتنگی و بیچارگی، فکر می کرد :« اگه نبود بهتر بود .می رفتم دبی و دیگه برنمی گشتم . این که هیچوقت خوب نمی شه ، هیچوقت خوب نمی شه ، آخ » و اشکش چکید روی تک (۴) زیر سرش .

دریا کف کرده بود نعشی  (۵) آن ها را می زد تو سر اسکله و لنج ها و جلبوت ها چپیده بودند توی خور « گرّو» (۶) . غُلی لُنگش  را انداخت روی کولش و کنارننه ی مدو نشست و زمزمه کرد : دلتو بخواب بزن بلکه امروز…؟ زن جلبیلش (۷) را کشید روی صورتش و گفت : بذار بمیرم . بسه دیگه و مرد داخل خودش نالید . خونه ی بختت چلیده . غدیر ، از همان جا پشت دستگاهش که بود صدا زد : چی بیارم ؟ غلی گفت : چایی – و بعد آه کشید . وقتی که از خانه می آمد بیرون زن موسی را دیده بود . گفته بود : به موسی بگو من غدیرم بیات آنجا. موسی تنها یار غارش بود . چه آن روزها که از مکتب فرار می کردند و چه این سال ها که بی هم کشتی نمی رفتند اما این سفر که بچه ها رفته بودند « لاوان » غلی پاگیر ننه ی مدو شده بود . باید لااقل وقت مردنش یک چکــّه آب می ریخت توی گلوش و اشهدش را می گفت . این بود که مانده بود بندر و تا آن دینارش را باخته بود، به دکتر و دواخانه و دعا و زار . حتی کهنه رادیویی را هم که بی داد و قالش یک ریزه خواب  به چشم هایش نمی آمد حراج کرده بود. غلی پاک باخته بود . فکر می کرد یک روز این مدو عصای دستش می شود . که این یکی هم از ترس مامورین جرات آفتابی شدن نداشت . به تو گفته بود :« که چی شد ؟ اون همه عرق خوری بعدشم پا تو کفش از ما بهتران کردن . بعد از یه خروار فحش که بسته به بار بچه ی جناب سرهنگ براش چاقو کشیده . تمام صورتشو جر داده . حالا اومدیم و نشسته بود تو چشاش اگه کور می شد نسلمو گم می کردن . ده روز رفته « خان آباد » پیش غلی می دونستم مثل موش چپیده تو خونه ، در به در به دنبالشن ، گذشته از اینا سینه پهلوام کرده ، جونم در نمی ره که راحت بشم .»
و حالا دو نفر افتاده بود رو دستاش . بی هیچ پول ، سرمایه ای .
موسی هنوز از راه نرسیده خرابی حال غلی را حدس زده بود وقتی که آمد فهمید که درست فکرمی کرده. گفت : بگو چه شده بهترش نیست ؟ غلی گفت : کاش سقط می شدن تخم سگا … موسی گفت : با مصلحت خدا نمی شه جنگید کفر نگو. اگر عمردارن هیچی شون نمی شه . مدو که بچه نیست بابا ،حالا ننه ش بنیه نداره ، سینه پهلو که سل نیست . می گم چطوره ببریش زیارت ؟
غلی گفت : می خوام بمیره . تازه با کدام … موسی گفت : من و تویی نیست . فوقش پانصد تومان خرج بر می داره . دویست و سی تومان این سفرو قراره ظهری بگیرم. باقی شم خدا چاره سازه.غلی گفت زیارتم خوبش نمی کنه و آهسته گریه کرد.
وانت « اصغر بی دماغ » با پنج سرنشین زیر ابرهای سیاه و سنگین می رفت زیارت. موسی و غلی نشسته بودند پشت و غلی بز را گرفته بود بغل ننه ی مدو که سرش را تکیه داده بود به شانه ی زن موسی که جلو نشسته بود. مدو که بغل دست اصغر خوابش برده بود توی خواب داشت هذیان می گفت : ( فحش ننه م داد که زدمش . جناب سرهنگ نوکرتم . آخه اگه چاقو نمی کشیدم زورم نمی رسید به شیر ننه م . اساق بود که بم فحش داد. آخه چرا شش ماه زندان ؟ سینه ام می سوزه .من می رم دریا.)
اصغر سر پیچ گفت : هی ! بغلمو شل کردی، یه کم راست بشین . و هنوز آفتاب نبود که رسیدند زیارت . مرود ( ۸ ) مثل همیشه با سلام و تواضع پیشوازشان آمد.  گفت :بی نصیب از خونه ی آغا بر نگردین ، شفا از خدان . آغا شفا خواهتونه .
و تا نصف شب همه به این فکر بودند که موقع برگشتن ننه ی مدو خواهد خندید . بز را کشتند و زیارتی ها مثل ملخ دور قدمگاه جمع شدند . زیارت غیر از ننه ی مدو زواری نداشت . شب که شد مرود گفت : هجرت (۹) شده آغا هزار تا مث اینو نجات داده ، غلی گفت : زیراین باران یخ می کنه که ! مرود گفت : سخت تر از آفتاب روز عاشورا نیس . یاد لب تشنه ی حسین .و غلی توی دلش گفت : این می میره می دونم . ننه ی مدو را بستند به درخت کنار و همه چپیدند توی مهمانخانه ی آغا. سینه ی شب سیاه را برق می شکافت و رعد مدام صدا می کرد و باران یک ریز می بارید . صبح که شد غلی که تمام شب را بیدار مانده بود از همه زودتررفت سراغ ننه ی مدو . دید که سرش افتاده روی سینه اش .گفت : می دونستم ، به خدا می دونستم – گریه سر داد.
دریا کف کرده بود و نعشی آنها را می زد تو سر اسکله . شب سیاه تر از همیشه بود. مدو پاچه ی شلوارش را بالا کشید و زد به دریا .
سوار لنج که شد یکی از جاشوها گفت : حواستون باشه تا کله ی لارک کبریت نکشین . به نوبت می رین زیر خن. مسافرا هیچ نگفتند .مدو گفت : می دونم و فکر کرد به پدرش که حالا خراب و سیامست و ویران دارد به زندگی و آدم ها فحش می دهد و چشم هایش خیس اشک شد.

————————————————–
۱- خانه های جنوبی که با چوب و برگ و الیاف نخل می سازند.
۲- حلبی های بریده که روی سقف کپرها و مستراح و … می گذارند.
۳- مخفف محمد
۴- فرشی که با برگ نخل می بافند – ارزان قیمت و مخصوص جنوب است.
۵- باد تندی که بی فصل و گاه گاهی از خشکی به دریا بوزد و طوفان می کند.
۶- اسم خوری در بندرعباس – کنار اسکله ی جدید.
۷- نوعی روسری سیاه رنگ
۸- مرید – متولی زیارت
۹- در اصل « مجرد » است و کسی که به تنهایی در شب زیر درخت و یا به خرابه ای برود جن زده می شود.

6 یادداشت برای “زیارت

  1. سلام میخواستم این داستانو به صورت فیلمنامه در بیارم و ازش یه فیلم کوتاه بسازم میخواستم ببینم باید از کجا و چه کسی برای این کار مجوز بگیرم با تشکر از سایت عالیتون

    1. درود بر شما رضاي گرامي
      براي استفاده از آثار رامي بايد با وكيل قانوني آثار ايشون آقاي حسام الدين نقوي صحبت كنيد.
      موفق باشيد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)