مشاهده

خنجری به زهرآلوده
در میان کتف مردانه ى تو
کابوسی بود که
بواقعیت پیوست
و چونان غربالی
دهان برگشوده
همه ى ایمان بزرگت را
قطره
قطره
به بارانی از خون بدل کرد
اما
شیوه ی فرزانه مردن را
از برادران بخاک و خون خفته ات
آموخته بودی
مجروح و درهم شکسته
با کبودی های هزاران تازیانه ی بی ترحم
فرو نشسته بر همه ی اندامت
اما تو هرگز کلامی ناشایسته نگفتی
و با درد بایسته ی خویش
تاب آوردی .
چونان درختی ریشه در اعماق و تناور
بر پای ایستاده
جانت را به فردای بچه های امروز
بخشیدى !
بزرگ و همیشه باد
نام تو.

سال 1359

به اشتراک بگذارید:

1 یادداشت برای “مشاهده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)