نامه‌ای از غلام قاصد به ابراهیم منصفی

ابرام عزیز، عشق و شاعر دیار من!

با تو حرف زدن مشکل بوده همیشه . برای اینکه تو حرفهایت را زده ای و ما را هم در آن دایرهٴ رویاهای زیبا و سهمگین هراسان چرخانده ای . همیشه حضورت بوده . ترانه هایت ، شعرهایت که تو شعر گفتی و ما تلاش کردیم مثل شعر تو زندگی کنیم . تو هم همینطور . همان نسل ورشکستهٴ دور آمده یا زود آمده که فقط میتواند حماقت های جهانش را در پستوی شیرین رویاهای نیامده پنهان کند.

و این نسل در همه جای جهان هست.

چه می نویسم ، امروز صبح شبنه است . من همهٴ روزهایم تعطیل است . اینجا آشپزخانه ها هواکش دارند . و این فریاد رس من شده که گاهی جهت بیشتر ماندن و جان کندن ،روزهای اضافی اطاقم را بیرون بفرستم .

شوق دیدار فراوان بود . امـّا دیدن بندر پس از پنج سال برایم حکم یک رویا را داشت . انگار همه در خواب گذشت . این است که دوباره بیقرار آمدنم و روزشماری میکنم که اواسط خرداد برسَد و دوباره بندر را ببینم . خیلی سعی کردم ببینمت ، امـّا « قسمت ؟» نبود .

نمیدانم کجائی . یعنی مکانت . و گرنه تو و حسن و خیلی های دیگر نه تنها در قلب من . که میان عواطف هزاران انسان دیگر خفته اید.

ابرام ، اضافی حرف نزدم امیدوارم بین 15 تا 20 خرداد بندر باشم و شدید نیازمند و مشتاق دیدارت هستم . نامه را به آدرس عبدل می فرستم امیدوارم قبل از رسیدن من بدستت برسد !

دیدارت واجب است . و در حق من لطف کرده ایی . اگر بندر باشی که عالیست .

و سعی  کن بندر باشی . پناهگاه هنور داری . مادرت هست . مثل مادر من .

ابرام وحشتناک خسته ام ، همهٴ رویاهایم شده آمدن بندر . بقول حس « وطن ویرانیم » ایکاش دست ما بوده دست ما هم که دلمان است میدانی چه فــاصله ای میان دست ِ

دل و دست واقعیت یعنی توانائی انجام آنچه دل میخواهد هست چه درهٴ عمیقی که

دل و دست واقعیت یعنی توانائی انجام آنچه دل میخواهد هست چه درهٴ عمیقی که همگی به گونه های مختلف در آن جان کنده ایم . و به جای اینکه زندگی کنیم ، زندگی ترتیب ما را داد ه !

شعری از « هرمان هسـه » با ترجمه سیروس شمیسا ، شباهت ها را نگاه کن !

ابرام عزیز ببین چه شباهتی میان ما و شاخهٴ شکستهٴ « هســـه‌» هست.

« درخت »

رد خِش خِش شاخه ای شکسته »

شاخهٴ شکسته و شکافته

که سالهای سال است آویزان است

با صدای خشکی ترانه اش را درباد نجوا میکند

بدون برگ و بار ، بدون پوست

خشک و پژمرده است

خسته از زندگانی ائی آنسان دراز

خسته از مرگی آنسان دراز

ترانهٴ او سخت  و استوار است

متکبّرانه میخواند و ترس خود را نهان داشته

یک تابستان بیشتر

یک زمستان دراز دیگر

« هرمان هسه » شعری از « هسه » شب قبل از مرگش

دیگر چه بنویسم .با تو حرف ها دارم اگر دیدار میّسر شود.

پچ پچّه ها را بگذاریم برای لحظات دیداری که امیداوارم چند روز باشد.

دیگر اینکه همه را سلام رسانم .

دوستدار تو

غلام

شنبه  7 – آبریل 91 – 18 فروردین 70

2 یادداشت برای “نامه‌ای از غلام قاصد به ابراهیم منصفی

  1. yade hardotan bekhayr hata yade anrozha ke baham doode talkhe nakami ra ba lole gham az zarvaraghe zeshte zendegani mimakidim……..Ebram o Gholam jan….. khazon sard o salo nobati tamom boden ……… kashka hastari ke mazaye bahar ba ham mochshida……….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)