سحرگاهی (1)

نیلوفری دهان گشوده به شبنم
بر تالاب رویاها
و تخـیّلات من.
شوکت من
در سپیده ی بیداری ،
خواب از چشمانش
میرباید .
دهان گشوده نیلوفر
به آخرین شبنم حیات خویش .
تا سحرگاهی دیگر
اندک زمانی بیش نمانده ،
یک چرخش زمین
یکشب
یک مهتاب .
فردا
نیلوفر خیال من دیگر نیست.
امروز می شکوفد
در هیئتی از شکوه و شگفتی .
فردا
پژمرده
مرده میشود .
این سرنوشت نیلوفرهاست
ناماندگار و کوتاه
اما زیباتر از
هر آنچه که زیباست ،
در غایت جمال !

* * *

نیلوفری دهان می گشاید
به شبنم
در ذهن من .

17/7/75 – بندر

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)