شبانه‌ی آغاز

اگرم تویار باشی به کسم چه کــــار باشد
چه خوش است زندگانی که حضور یار باشد

به صدای دلنشینی همه هوش من ربودی
که تمام لـحظه هایم غـم انتظـار باشد

چه کنم که در نگاهی به دل تو دل سپردم
که تو باشـم و چنـان تو هـدفم بهار شد

عطش نیاز جانم ، بـه تــو گفتنــی نباشد
که چومن اسیر مهرت نه یکی هزار باشد

نه توان بی تو بـودن ، نه امید وصل دارم
نه تحـمل جدائـی، نـه به دل قـرار باشد

شب من بدون مهتاب جمـال یـــار تـیره
همه آفـتاب و نورم اگرم کنـار باشد

تو به بازی و بهانه به کلام عاشقـانه
به دلم اشاره کردی که همیشه زار باشد

من و بی تو هیچ و هرگز و بر این قرار هستم
که دل از تو بر نگیرم اگر اختیار باشد

اگرم تـو یـار بــاشی بــه کسم چـه کارباشد
چه خوش است روزگاری که حضور یار باشد

7/7/1375

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)