باز هم سپیده می زند
باز هم فلق
بر آسمانه های نیلی شرقی
می دمد.
از پشت پنجره
دیده بر دورترین آفاق خاور دوخته ام
جبر گذشت زمان و
گشت زمین
شگفتا!
امروز چه دلپذیر و شیرین است
احساس میکنم
وجود زنده ی من
در این آنات خاکستری روشن
هر چند ذره یی کوچکتر از توان تصوّر است
اما
جزئیست بایسته و شادیمند و سپاسگزار
از اینهمه کائنات اندر کائنات
* * *
گاهی
در سپیده دمی یگانه
که تکرارش جز به احتمال نمی رود،
جبر گذشت زمان و گشت زمین
زیباست.
و زندگی
در صبحی دیگر
با پندار و گفتار و کرداری دیگرگونه
به آغازی دوباره لبخند می زند.
* * *
فردا
دوباره
سر میزند سپیده یی دیگر
و روزی دیگر از راه می رسد.
فردا سپیده دم
احوال من چگونه خواهد بود؟
ایکاش!
ایکاش باز هم ……..!؟
تهران
زمستان 1375
سپاس