سحرگاهی (2)

باز هم سپیده می زند
باز هم فلق
بر آسمانه های نیلی شرقی
می دمد.
از پشت پنجره
دیده بر دورترین آفاق خاور دوخته ام
جبر گذشت زمان و
گشت زمین
شگفتا!
امروز چه دلپذیر و شیرین است
احساس میکنم
وجود زنده ی من
در این آنات خاکستری روشن
هر چند ذره یی کوچکتر از توان تصوّر است
اما
جزئیست بایسته و شادیمند و سپاسگزار
از اینهمه کائنات اندر کائنات

* * *

گاهی
در سپیده دمی یگانه
که تکرارش جز به احتمال نمی رود،
جبر گذشت زمان و گشت زمین
زیباست.
و زندگی
در صبحی دیگر
با پندار و گفتار و کرداری دیگرگونه
به آغازی دوباره لبخند می زند.

* * *

فردا
دوباره
سر میزند سپیده یی دیگر
و روزی دیگر از راه می رسد.

فردا سپیده دم
احوال من چگونه خواهد بود؟

ایکاش!
ایکاش باز هم ……..!؟

تهران
زمستان 1375

به اشتراک بگذارید:

1 یادداشت برای “سحرگاهی (2)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)