سنگ‌نبشته‌ی گورم

آنگاه که در شارستان ابدیـّت
و در چنبره ی بی ترحـّم ِ
خشت و سنگ و خاک ،
وجود نابود من
در پوسیدنی شتابنده
تجزیه میشود ،
کیست که
بیاد آرد مرا ؟
دیگر سلامتان را
پاسخی نمی توانم گفت .
و خالی چشمخانه هایم
لانه ی مار و موران است
ای رهگذر !
ای آشنای ِ دیرینه !
بی من
چه شتابان و خندان میروی
بر جاده ای که سرانجام
تو را به خانه ی بی فضا و تنگ وتاریک من
واصل میکند.
چه بی ثمر به پایان آمد
یک عمر زندگی !
هزاره ئی
درشب و روزی .
قرنی در چشم بر هم زدنی .
وچه دردناک و تلخ ، قهقهه میزنی
ای یار!
آنک شمایل بی همتای ِ جوانی های من
و اینک
چهره ی زیبای تو
که فردا
در شارستان ِ ابدیــّـتی دیگر
و در جبری مقــّّدر
همخانگی مرا
نومیدانه پذیرا میشود .
مرا بیاد آر
و شیرین بخند!
هیچ فردائی پیدا نیست .
امروزت را خوش تر زندگی کن !
تو نیز در آینده ای
که هرگز نمی توانی داشت ،
تنهائی و رنج بی پایان مرا
تکرار خواهی کرد.

دیماه 1370- ایلود

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)