
زمزمه و سیگار بر لبش سوخته است .
شب نشست پشت پنجره ای
پیشانی بر خمیدگی گیتار .
با آوازهای سنگ دهانش گج شد.
حالا سنگی میان دو فک
از خیابان
با جیبی پر از پنجره شکسته
می گذرد .
تا درنگی در خیابان
و گیراندن سیگاری بر سکوت
با فک ها
به صید صدایت آمده اند
آنکه زمزمه قهوه ای به تن دارد
در خیابان آخر
پنجره ای از جیب بیرون می آورد با گیتاری پر از پرنده
از میان آن می گذرد.
سعید آرمات
مثل همیشه زیبا…
بسیار زیبا بود… متاثر شدم …