آنانه

ای سفرکرده که از حال دلم بی خبری

وای بر حال دلم گر تو نگار دگری

.

در کنار تو دلم شاه خوش احوالان بود

در حضور تو جهان بود مرا تاج سری

.

آن درختی که تو اش در دل من کاشته ای

بی گل آبی چشم تو ندارد ثمری

.

تو تسلای غم بی کسی من بودی

از چه رو این همه ام باعث خون جگری

.

ترسم آن روز به سوی دل من برگردی

که نیابی دگر از نام و نشانم اثری

.

به دیاری که تو اش ساکن بی همتایی

کی رسد مرغ دلم با غم بی بال و پری

.

ز تو ام نیست امید دگر ای عشق محال

مگر آنم که رسد از سر کویت خبری

.

اردیبهشت 1368

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)