از مرگِ مرگ

مرگم اینک
از کمینگاهی ناپیدا
به نظاره
چشم بر در
دوخته است
مرگ
به هیئت یک صیّاد
در « کـُچه » ( 1) ی امن مقـدّرش
دیده بر دیدگاهم دارد
تا بچکاند ماشه ی سر نوشتم را
با سلاح نامرئی کارسازش
که خون وحماسه و شوری دیگر است
تباهی من
در روایت عشق و نامرادی
بی که زبان گفتاریم باشد
با تو مرگا !
لرزیده است بارها لبانم
از وهم حضورت
از حِسّ وحشتی عظیم
در مهره های کمرگاهم
ترسان و تنها
به خود گریخته ام
به پناهِ آخرین توان خویش
از تو جان به در برده ام
این زندگیست
که باز آمده
و خواهد آمد
مرگا!
چه میکنی با من
که زندگی را میخواهم ؟

23/9/75 – تهران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)