اعتراف

درد مسیح را

به یاد آوردم.

درد کوبش میخ و مسمار

بر استخوان

درد فرو ریزش خار

به هیئت تاجی بر سر

تا شاه شاهان رنج بشری را

به گناه عشق و آزادی

بر صلیب سرنوشتی پر شکوه و جاودانه

با جانیان و دزدان

هم سنگ و همگنانه کنند

هیهات از این جهالت شرم انگیز

هیهات!

.

***

.

درد مسیح را به پندار آوردم

تا از رنج مویه های بی حاصلِ

جسم و جان خویش

ساکت شوم.

سیمای معصوم و ساده ی

جوانی از «نازاریا»ی تاریخ

روغن و رنگ تخیل

بر کتیبه ای چوبین

چشمانی که از ژرفایی مقدس

هستی و جهان را

به دریغا دریغی تلخ

نظاره می کند

و دهانی معطر و نیم  گشاده

که از بشارت رستگاری

لب پر نمی زند

آه

که انسان را

از ناآدمی های سخیف هم نوعان خویش

چه مصیبتی

مقدر است!

من اما

مسیح نیستم که

بل یکی آدمیزاده ای

سر به خویش و نادان و مبهوت

از این همه عذاب بی بدیل

بیزار و بیگانه

از میخ و تازیانه و خار

.

***

.

پشت پیشانی ام

درد

بیداد می کند

پشت پیشانی ام

جلجتای هزاران مسیح است.

.

تهران

شنبه 24/9/1375

.

با الهام از «پاسیون سنت ماتیو» اثر باخ و طرح مسیح بر چوب ماندگار قرن 16 میلادی

به اشتراک بگذارید:

1 یادداشت برای “اعتراف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌سایت ابراهیم منصفی (رامی)